تبلیغات
دوست دار kpop - زندگی زیبای ما قسمت اول

صدای تپش های قلبش گوشش رو پر کرده بود هر چقدر می خواست ذهنش رو متمرکز صدای قدم ها کنه موفق نبود

علاوه بر ضربان قلبش صدای نفس هاش هم بلند ترشده بود خودشو کنج ترین سمت دیوار قایم کرده و چشماش رو

محکم فشار میداد تا از استرسش کم بشه اما موفق نبود همه ی اعضا بدنش به وضوح میلرزید

کم کم افتادن سایه ای رو روی صورتش حس کرد بعد صدای نحسی به گوشش خورد

-از دست من فرار میکنی؟ فکر میکنی نمیتونم پیدات کنم؟ چشماتو باز کن..

بیشر چشماش رو روی هم فشار داد..

-گفتم چشمات رو باز کن و از جات بلند شو

جملات چنان با داد گفت شد که چشماش اتو ماتیک باز شد و با بدنی لرزن سر پا ایستاد

-سرت رو بلند کن

ترس رو با تموم وجودش حس می کرد.. ناچار سرشو بلند کرد و چشماش تو دوتا چشم مشکی عصبانی قفل شد

-بلایی به سرت میارم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن

جمله اخری که با تهدید بیان شد کافی بود گرمی اب رو از لای پاهاش تا نوک انگشتاش حس کرد... سرشو پائین انداخت

صدای خنده گوشش رو پر کرد و بعدش شلنگی که به هوا رفت و بر بدنش فرود اومد و بعد هم صدای ضجه ی بلندش ...

از صدای فریاد خودش از خواب پرید همه ی بدنش خیس عرق بود و ضربان قلبش گوشش رو پر کرده بود....اهههههه.....بازم همون خواب

پتو رو با نفرت از روش پرت کرد و بلند شد و به سمت پنجره رفت و با وجود سردی هوا کامل بازش کرد سرش

رو به طرف اسمون گرفت و زیر لب زمزمه کرد: خدایا پس چرا تمومش نمی کنی؟ تا کی این کابوسام ادامه داره؟

پوزخند ی زد... کابوس؟ نه کابوس  نبود یعنی کاش کابوس بودن... بد بختی اینجا بود که همه اش واقعیت داشت

واقعیتی که با پوست و خونش حسشون کرده بود ساعت عدد پنج صبح رو نشون میداد خواب کاملا از سرش پریده بود

پس خودش رو با لپ تابش مشغول کرد نزدیکای هفت صبح بود که تقه ای به در اتاقش زده شد... کسی جز پدرش

نمیتونست باشه با بی حو صلگی گفت: بفرمایید در به ارومی باز شد و قامت بلند پدرش با یه لبخند روی لبش نمایان

شد: سلام پسرم....صبح بخیر...بیا صبحانه

در جواب فقط گفت: سلام ... باشه... سرشو دوباره تو لپ تابش فرو کرد پدرش چند ثانیه ای بهش زل زد و بعدش

اهی کشید و از اتاق خارج شد تقریبا از وقتی وارد دبیرستان شده بود رایطه اش با پدرش در حد سلام و جواب

کوتاهی بود که بینشون رد و بدل می شد لباساش رو پوشید و با نگاه سر سری تو اینه موهاشو مرتب کرد و بعد از

برداشتن کیف و گوشیش یه نگاه کلی به اتاق انداخت تا چیزی یادش نرفته باشه از اتاق خارج شد و در رو هم قفل کرد

و با اخم از پله ها پایین رفت و با یه سلام زیر لبی و زورکی وارد اشپز خانه شد و روی صندلی کنار پدرش نشست تا

اول صبحی چشمش به قیافه اون نیفته صبحانه در سکوت محض خورده شد با یه خداحافظی که از سلامش هم ارومتر

بود از جاش بلند شد و از خونه زد بیرون یه نفس عمیق کشید و هوای سرد رو به ریه هاش کشید اون داخل به حدی

سنگین بود که حس میکرد اگه فقط یه دقیقه دیگه اون تو میموند احتمال خفگیش صد در صد بود با اینکه دیگه بزرگ

شده بود و دیگه اون پسر بچه پنج ساله نبود اما دروغ چرا هنوز هم ازش میترسید سرش روتکون داد تا افکار منفی

از ذهنش برن تجربه ثابت میکرد هر وقت صبح به اون فکر میکرد تا شب پاچه ی همه رو میگرفت و اخلاق گندش

گند تر میشد شونه ای بالا انداخت و به طرف اتومبیلش که تو پارکینگ پارک شده بود رفت سوار شد و با یه گاز پراز

خونه زد بیرون بعد از بیست دقیقه. پنج دقیقه به هشت ماشین رو تو پارکینگ شرکت پارک کرد و با دو خودش رو به

طبقه ی دوم رسوند راس ساعت هشت بود که کارتش رو کشید تو مسیر با چند تا از همکاراش سلام کرد و بعد

از اینکه از مقابل منشیه همیشه خواب شرکت گذشت وارد اتاقش شد دو ساعتی میشد پشت میز نشسته بود وغرق در

کارش که در اتاقش با صدای بدی باز شد و بعد از اینکه با دیوار برخورد کرد تا نصفه برگشت .پوفی کرد

-کانگین تو کی می خوای ادم شی اخه؟ هر روز صبح باید این کار مسخره رو تکرار کنی؟

کانگین با یه لبخند شیطانی چند بار ابروهاش رو بالا انداخت و بعد هم در و بست و با قدمهای بلند خودش رو ی مبل ولو کرد..

-کل کیفش به همینه دیگه.. جون من یه بار امتحان کن ببین چه حالی میده

-حتما ... یادم باشه یه سری که جلسه ی مهم داشتی همینطوری در رو باز کنم تا کیف کنی

-حرف بیخود نزن... مرد این حرفا نیستی

- حالا میبینیم

-بابا بیخی .. چه خبرا؟ خوش میگذره؟ دخترا همه خوبن؟

-سلامتی .. اتفاقا همشون سراغت رو می گرفتن..

-وایی...جون من محبوبیت رو حال میکنی؟ میبینی چقدر منو دوست دارن؟

-اره خیلی .... مخصوصا اون دختر مو بلونده که واقعا کشته مردته گفت بهت بگم فقط دعا کن اینورا پیدات نشه و گرنه تیکه بزرگه همون زبون درازته

-ملت چه بی جنبن .. نمیشه باهاشون یه شوخی کوچیک کرد

-اهان اون موقع خیس کردن اون بیچاره با شلنگ اب یه شوخی کوچیکه؟

-معلومه که کوچیکه .. حالا تو چرا طرف اونو میگیی نکنه عاشقشی؟

- برو بابا... توام تا کم میاری چرت و پرت میگی

همچنان کل کل می کردن که گوشی کانگین زنگ خورد و از اونجا رفت با رفتن کانگین لبخندی رو لبش نشست اگه

کانگین نبود تا الان دق کرده بود اولین روز دانشگاه بود که سر اولین کلاس کانگین صندلی کناریش رو اشغال کرد

و همونجا دوستیشون شروع شد با اینکه اخلاق و روحیاتشون با هم فرق میکرد اما کم کم با هم دیگه صمیمی شدن و

تا الان دوستیشون حفظ شده بود سرشو دوباره تو برگه هایی که مقابلش بود فرو کرد ساعت حدود دو بود که دوباره

در به روش کانگین باز شد اینبار تو سکوت بهش زل زدم

کانگین: ها ؟چیه؟ بیا منو بخور .... اصلا به تو چه مگه مال باباته؟

-....

-حالا برای چی لال مونی گرفتی ؟یعنی ناراحتی مثلا؟ اه....اهه....از پسرایی که تقی به توقی می خوره مثل دخترا

قهر میکنن انقدر بدم میاد...

-....

- اون چشمای ور قلمبیدت رو بکش کنارتا چشمم نزدی...پاشو! پاشو بریم ناهار که دارم از گشنگی میمیرم

بعد هم دستش رو گرفت و به زور از صندلی جداش کرد با بی میلی هر چه تمامتر کتش رو برداشت و با او همراه

شد تو رستوران منتظر اماده شدن سفارششون بودند با چشمانی خالی به خیابان زل زده بودو رفت و امد عابرین رو

تماشا میکرد مادری دست دخترش را گرفته بود و با سرعت راه می رفت دخترک رسما به دنبال مادرش کشیده می

شد کاش جای دخترک بود کاش کسی هم دست او را اینگونه میگرفت اهی از حسرت کشید و رویش را به طرف

کانگین که مشغول گوشی اش بود گرداند. موهایش با حالت جالبی به بالا حالت داده شده بود و چشمان درشتی داشت

پسری شیطان و مهربان وسر زبانداری بود کانگین که متوجه نگاه خیره اون شد سرشو بلند کرد

-چیه؟چرا اینطوری نگاه می کنی؟

-چه جوری؟

-یه جوری که انگار همین فردا پس فردا دور از جونم قراره بمیرم که اینطوری نگام میکنی که قیافم تو ذهنت بمونه

- مرگ من یکم خودتو تحویل بگیر

با اومدن گارسون حرفشون نیمه کاره موند بعد از غذا دوباره راهی شرکت شدند

یه ساعتی از پایان ساعت کاری میگذشت که در بدون تقه ای باز شد و کانگین با قیافه ی داغونی که از خستگی

میبارید داخل شد

-پاشو منو برسون خونه.. از خستگی دارم میمیرم

یه تای ابروش رو بالا داد: کوه کندی که این همه خسته ای؟

-کاش کوه میکندم ... با دوتا زبون نفهم سر و کله زدم اخه یکی نیست بگه شما که میدونین کیفیت کار ما عالیه چرا

ایراد الکی میگیرین..اصلا اگه این همه ایراد داره مگه مغز خر خوردین که می خواین کارتونو به ما بدین و بعد با

گفتن: حالام پاشو دیگه حوصله ندارم... چشماشو بست

بعد از مرتب کردن وسائل روی میز گوشی و کیفش رو برداشت و به طرف کانگین رفت با افتادن سایه اش روی

کانگین ،کانگین چشماشو باز کرد: نمیشه کولم کنی تا ماشین ببری؟

چشماشو درشت کرد و گفت: کم خودتو لوس کن پاشو را بیوفت

مشت کانگین روی بازوش نشست: خاک تو سرت....بلد نیستی یه ذره نازکشی کنی؟ من موندم تو چجوری می خوای

زن بگیری با این اخلاق گندت؟

-حالا کی خواست زن بگیره؟

-نه بگو کی بهت زن میده؟

-کم حرف مفت بزن ...انگار نه انگار تا دو دقیقه پیش اه و ناله میکرد که خسته ام .. واسه حرف زدن هیچ وقت خسته نیست

- لیاقت نداری با من هم کلام بشی.... بیشعور

- خوشحال می شم لیاقت هم کلامی با تو رو نداشته باشم

تند تر رفت و بعد از خداحافظی با نگهبان شرکت به طرف ماشینش رفت کانگین هم با قدم های اهسته دنبالش میرفت..

همه ی راه رو کانگین چشماشو بسته بود و به پشتی صندلی تکیه داده بود وقتی ماشین متوقف شد همه تعارف های

کانگین برای رفتن به خونشون رو رد کرد و بعد از پیاده شدن کانگین با شتاب به طرف خونه ی خودشون حرکت

کرد وقتی در حیاط رو باز کرد با چراغ های خاموش خونه رو برو شد حتما مهمونی بودند شانه بالا انداخت به محض

ورود همه ی چراغ ها رو روشن کرد و به طرف اتاقش رفت که یادداشت پدرش رو دید

(سلام پسرم، اگه زودتر اومدی بیا خونه هائلمونی، همه اونجاییم)

با دیدن اسم هائلمونی گل از گلش شکفت ولی کی حوصله ی همه رو داشت؟! خودش فردا سری به هائلمونی میزد

طبق روال همه ی شبهایی که تنها بود برای خودش غذای حاضری درست کرد البته سعیش بر این بود که اشپز خانه

را به گند نکشد هر چند ذاتا ادم شلخته ای نبود اما هر قدر هم کارش رو درست انجام میداد باز او بهانه ای برای اذیت

کردنش میتراشید بعد شستن ظرفا راهی اتاق شد دلش یک دوش حسابی می خواست بعد از برداشتن حوله اش به

طرف حمام اتاقش رفت با دیدن لباسهای داخل سبد دوباره خاطرات در مقابل چشمانش جان گرفت تا همین شش سال

پیش او همه ی لباسهایش را با دست میشست نه اینکه لباسشویی نداشته باشند.. نه ..داشتند اما او اجازه ی استفاده نداشت!

تازه به دانشگاه میرفت که با اصرار پدرش یک لباس شویی خرید و در مقابل چشمان متعجب یوری به

سرویس بهداشتی ای که در اتاق بغلی بود گذاشتن و دیگر از لباس شستن خلاص شد اهی کشید نمیدانست چرا به هر

طرف چشم می چرخاند خاطراتی از گذشته برایش تداعی می شد





Admin Logo
themebox Logo