تبلیغات
دوست دار kpop - زندگی زیبای ما قسمت یازدهم

با حس تکون خوردن چیزی روی صورتش ،دستی به صورتش کشید و غلتی زد چند دقیقه بعد همون اتفاق دوباره

تکرار شد اینبار لای پلکهاش رو باز کرد و با دقت نگاهی به اطراف انداخت که متوجه گوشه ی لباس سونگمین که

کنار تخت سنگر گرفته بود ،شد. تو دلش لبخند شیطانی زد و چشماشو بست. چند دقیقه بعد همین که سونگمین پری که

توی دستش بود رو به طرف دماغش برد مچشو گرفت و به طرف خودش کشید. سونگمین که با این حرکت هول شده

بود جیغی کشید روی تخت افتاد. از جاش بلند شد و روی سونگمین خیمه زد: کارت به جایی رسیده که اول صبحی

سر به سر من میزاری؟

بعد هم شروع به قلقلک دادنش کرد. خوب میدونست که سونگمین از این کار متنفره اما دوست داشت صدای قهقه ی

سونگمین رو بشنوه گویی این صدا بهش اطمینان میداد که این خوشبختی واقعیه...با صدای غلط کردم سونگمین دست

از قلقلک دادنش برداشت و دستاش رو دور سونگمین حلقه کرد و صورت سونگمین که از خنده سرخ شده بود خیره

شد: حالا چی شده که اول صبحی این افتخار نصیبمون شده ؟

سونگمین نفس عمیقی کشید و به خنده اش خاتمه داد به کیوهیون نزدیک شد و روی چشماش رو بوسید و از اتاق

خارج شد چند دقیقه بعد با کیکی تو دستش در حالی که تولد تولد تولدت مبارک رو میخوند وارد اتاق شد کیوهیون با

ذوق  و لبخند بهش خیره شده بود اصلا یادش نبود که امروز تولدشه. با چشمایی که از خوشحالی برق میزد دستانش

برای بغل کردن سونگمین از هم باز کرد سونگمین کیکو روی دراور گذاشت تپ بغلش فرو رفت .چند دقیقه ای تو

همون حالت بودن که کیوهیون کنار گوشش زمزمه کرد: ازت ممنونم...واقعا غافلگیر شدم

-خواهش میشود قابلی نداشت...پاشو برو دست و صورتت رو بشور تا زود دخل کیک رو بیاریم که بدجوری بهم چشمک میزنه

بوسه ای روی موهای سونگمین گذاشت و از جاش بلند شد. مشغول خوردن کیک بودن که سونگمین از جاش بلند شد

و لحظه ‌ای بعد با بسته ی کادو برگشت پ اونو به طرفش گرفت کیوهیون با قدردانی نگاهش کرد: ممنونم

با لبخند بسته رو باز کرد و چشمش به ساعت مجی گرون قیمتی افتاد با لبخند عمیقی گفت: واقعا ممنونم

______________________________

مشغول سشوار کشیدن موهاش بود که چشمش به صفحه گوشی کیوهیون که روشن و خاموش میشد افتاد سشوار رو

خاموش کرد و ب طرف گوشی رفت. اسم پدر روی صفحه بود قدماش رو تند کرد و تقه ای به در حموم زد: کیوهیون گوشیت زنگ میخوره باباته

کیوهیون که کارش تموم شده بود در حالیکه گره حوله اش رو محکم میکدر از حموم خارج شد و با بوسه ای گوشی

رو از سونگمین گرفتو مشغول صحبت شد. پدرش هم تولدش رو تبریک گفته بود و هم برای ناهار دوعوتشون کرده

بود. با ابرو های بالا رفته قول رفتن رو داد و به تماس خاتمه داد

کیوهیون: سونگمین بابا برای ناهار دعوتمون کرد...چه عجب یوری و این کارا

سونگمین لبخندی زد: تعجب نداره که...انصافا چند وقتی میشه که خیلی باهامون خوب شده

-از همین باید ترسید دیگه

-انقدر بدبین نباش کیوهیون

-چشم...هر چی خانومم بگه

__________________

 

بعد از خوردن ناهار  برای شام به خونه هاىلمونی رفتند .سونگمین و کیوهیون و هاىلمونی بعد از شام دور هم نشسته

بودند و مشغول چای خوردن بودند که چانگی و چانگمین و هه رین و هه می به همراه هیچل با سر و صدا و کیکی

تو دستشون وارد شدند تولد هر کدامشان که میشد خانه‌ی هاىلمونی جمع میشدند و جشن میگرفتند دور هم مشغول

خوردن کیک بودند که چانگی کفت: جای. شین دونگ خالیه مگه نه؟

شین دونگ و اینیونگ سه هفته ای میشد که عروسی کرده و به خاطر کار شیندونگ ساکن  اینچىون شده بودند .همه

حرفش رو تایید کردند به جز کیوهیون :چانگی تورو خدا بیخیال شو اگه بود الان دیونه ام میک...

هنوز حرفشو کامل نکرده بود که صدای موبایلش بلند شد با نگاهی به اسم شیندونگ گفت: چه حلال زادست

دکمه پاسخو زد و صدای خندان شیندونگ در گوشی پیچید: سلام بر پسر دایی خل خودم...خوبی؟ سونگمین خوبه؟ دایی؟ هائلمونی ؟بچه ها؟ اهل محل؟ راستی تولدت مبارک نره خر

-نره خر خودتی...سلام همه خوبن...تولدمه تو نمیگفتی هم مبارک بود...اینیونگ خوبه؟  

-خوبه...خوش میگذره نامزد بازی؟

-میگذره دیگه

-همچین میگه میگذره انگار بد میگذره من که میدونم خوش میگذره.

-تا گور شود هر انکه نتواند دید

هیچل با یه حرکت گوشی رو از کیوهیون کشید و مشغول حرف زدن شد بیشتر از نیم ساعت گوشی دست به دست

گشت و همه باهاش حرف زدن آخر سر هم شیندونگ با غرغر گوشی رو قطع کرد ساعت یازده شب بود که همه

قصد رفتن کردند

هر دو سکوت کرده بودند و کیوهیون با اخم مشغول رانندگی بود .سونگمین نگاهی بهش انداخت: چرا ساکتی؟

بدون اینکه برگرده فقط گفت: همینجوری و دوباره به مقابلش خیره شد .وقتی جلوی خونه لی نگه داشت

به طرف سونگمین برگشت: سونگمین ازت ببینهایت ممنونم امسال بهترین سال تولدم بود و این رو مدیون توام ,تویی که با وجودت بهم آرامش میدی با مکثی ادامه داد: تو این چهار ماه به اندازه‌ی همه‌ی سالای عمرم احساس خوشبختی کردم اصلا خوشبختی رو لمس کردم خم شد و سونگمین رو در اغوش گرفت: خیلی دوست دارم سونگمین...ازت ممنونم ...میخوام هر اتفاقی که افتاد اینو یادت باشه که تو همه‌ی زندگیم هستی و من قلبا دوستت دارم

سونگمین با اضطراب به صورتش خیره شد:چه اتفاقی؟

بوسه ای روی چشمان نگران سونگمین گذاشت: هیچ اتفاقی...همینطوری گفتم

سونگمین که گویی با همین حرفش آرام گرفته بود نفس اسوده ای کشید: منم دوستت دارم کیوهیون...از اینکه کنارتم خوشحالم خیلی زیاد

کیوهیون بوسه ای روی پیشونی سونگمین کاشت به سختی ازش فاصله گرفت...نمیدانست که چرا هنوز سونگمین

نرفته بود دلش برایش تنگ شده بود !چند بار دیگر هم بوسیدش: مواظب خودت باش عشقم...

سونگمین لبخند زد: تو هم همینطور

سونگمین پیاده شد و .با لبخند به طرف خانه شان رفت. کیوهیون تا زمانی که سونگمین در خانه شان را ببندد منتظر

ماند و بعد از چند دقیقه نفس عمیقش رو نصفه و نیمه بیرون فرستاد. دلش آشوب بود و دلیل این دل آشوب رو نمیدونست .

با سرعت متوسط میرفت که گوشیش زنک خورد با دیدن اسم کانگین ماشین رو گوشه ای پارک کرد و

جواب داد: سلام

-سلام داداش...تولدت مبارک باشه...خوبی؟

-ممنونم ...تو چطوری؟

-منم خوبم...کجایی؟ مثل اینکه خونه نیستی؟!

-تو راهم دارم میام...جلوی خونه ای؟

-آره...از صبح همه‌اش میخواستم بیام دیدنت اما گفتم حتما با سونگمین هستی. گفتم الان حتما تنهایی بیام پیشت

-همون جا باش...نزدیکم چند دقیقه ی دیگه میرسم

-باشه پس فعلا

گوشی رو قطع کرد و حرکت کرد.یک خیابان بیشتر با خانه اش فاصله نداشت که ناگهان کامیونی بدون توجه به

ماشین کیوهیون از فرعی خارج شد و لحظه ای بعد ماشین کیوهیون بود که از سمت راننده زیر تریلی جای گرفت...





Admin Logo
themebox Logo