تبلیغات
دوست دار kpop - زندگی زیبای ما قسمت دوم

در حالیکه موهایش را خشک میکرد به پسرک چهار ساله ی دیروز که الان بیست و چهار ساله بود خیره شد قدی بلند

و لاغر، چشمانی قهوه ای و موها یی پر پشت و قوه ای ،یه شکستگی عمیق روی خط ابروی سمت چپ و یک پارگی

کنار لب به نظر خودش قیافه معمولی ای داشت اما دیگران خوش تیپ صداش می زدن اما برای خودش اصلا مهم

نبود ترجیح می داد خوشحال باشد تا خوشتیپ.. هیچ دلخوشی ای در زندگی نداشت بعد از دانشگاه با یه عده به قول

معروف ارازل و اوباش و الکی خوش دانشگاه مچ بود اما به یک سال نکشیده حوصله اش سر رفت ،رفت و امد با

کانگین را به انها ترجیح می داد اصلا نمی خواست به ان یک سال فکر کند موهای بلند ،لباس های پاره.. و ادامسی

که جزئی از دهانش شده بود ان روز ها..

شبها تا دیر وقت در خیابان ها پلاس بودند و بعضی شبها هم پارتی! هنوز صورت از خشم سرخ شده پدرش رو وقتی

از پارتی بر میگشت به خاطر داشت شقیقه ها یی که نبض میزد اما هیچ نمیگفت فقط تا هر ساعتی که پارتی طول

میکشید بیدار می موند انگار می خواست خیالش از امدن تک پسرش راحت شه...بعد با نگاهی دلگیر و شانه های

افتاده راهی اتاقش میشد برای بار چندم در ان روز اهی کشید و از اینه دل کند تی شرت طوسی یه شلوار طوسی

رنگی به تن کرد لپ تابش را برداشت و سرگرم کار شد کار...چیزی که ارامش را به او هدیه میکرد با صدای ماشین

پدرش به خود امد و ستون فقرات خشک شده اش را کش و قوسی داد ساعت عدد یک را نشان میداد بعد از مسواک

راهی تخت شد به حدی خسته بود که سرش به بالش نرسیده بیهوش شد کار همیشگی اش بود به قدری از خودش کار

می کشید که بدون ارامبخش به خواب برود با صدای الارم گوشی از خواب بیدار شد راس ساعت هشت به طرف اتاق

کارش میرفت که پدر کانگین یا همان رئیس شرکت روبرو شد: سلام صبحتون بخیر اقای کیم! خوب هستید؟ خانواده

خوبن؟

کیم با لبخندی دستش را فشرد: سلام کیو هیون جان! صبح تو هم بخیر با شه.. خوبی؟ بابا خوبن؟

سرش را خم کرد :خوبن... سلام میرسونن

-سلامت باشن، کار ها خوب پیش میره؟

- بله ،همه چیز خوبه

- بیزحمت یه گزارش کامل از کارهای انجام شده رو تا عصر اماده کن و برام بیار

- چشم اقای کیم

- شنیدم خیلی  کار میکنی یه ذره به خودت استراحت بده.. جوونی کن ،این روزا بر نمیگرده

لبخند میزد که کانگین خودش رو رسوند؟ بله؟ بله؟ چی شنیدم؟ از من مثل اسب کار میکشید اونوقت به این نره غول میگین استراحت کنه؟

کیم-برای اینکه کافیه من به تو یه ذره رو بدم ..دیگه مگه میتونم تو رو اینجا بند کنم.. مثل ماهی از دست ادم لیز میخوری

کانگین قیافش رو مظلوم کرد: دست شما درد نکنه بابا

-خواهش میکنم.. بعدشم من اینجا اقای کیم ام نه بابات

بعد هم لبخندی به کیوهیون زد و ابرویی برای کانگین بالا انداخت و رفت کیوهیون نتونست جلوی خندش رو بگیره و

به چهره ی متعجب کانگین خندید

کانگین: کوفت...خنده داره؟ نمیدونم چرا هر وقت تو رو میبینه از خود بیخود میشه و منو ضایع میکنه پس گردنی

ارومی نثار کانگین کرد: از خود بیخود یعنی چی بی ادب؟ تو ضایع به دنیا اومدی عزیزم

-زهرماررررررررر

دستی برای کانگین تکون داد هر کدام به طرف اتاق هایشان رفتند اقای کیم رو دوست داشت بر خلاف قیافه ی پر

جذبه و ظاهری جدی مرد شوخ طبع و مهربانی بود و رابطه صمیمانه ای با او داشت تا وقت استراحت و ناهار

مشغول تهیه ی گزارشی که صبح اقای کیم ازش خواسته بود از صبح کانگین به اتاقش نیا مده بود و این متعجبش می

کرد به نیامدن کانگین فکر میکرد که در به روش کانگین باز شد و پشت سرش کانگین خودش رو روی مبل پرت

کرد، بی هیچ حرفی مشغول کارش شد

-بابا چقدر تحویلم میگیری؟ نکن این کارو.. پررو میشما!!

-پرروی ذاتی هستی

-عمته..

چشم غره ای رفت

-پس خالته

دوباره چشم  غره رفت

-می خوای بگم عمه خودمه؟؟؟؟

نا خواسته لبخند زد بعد از چند دقیقه با گزارشای اماده به اتاق مدیریت رفت ده دقیقه ای هم برای اقای کیم توضیحات

لازم رو داد وقتی از اتاق بیرون اومد کانگین با حالت کلافه کنار میز منشی ایستاده بود به محض دیدنش لب زد:تموم شد؟؟

سرشو به معنی مثبت تکون داد و با گفتن بریم راهش را به طرف خروجی کج کرد

-کجا سرتو انداختی میری؟

-ناهاردیگه

-بیا..بیا.. که امروز مامان دلش به رحم اومده و برامون غذا فرستاده

دست پخت مادر کانگین حرف نداشت لبخندی زد و با کانگین غذا رو روی میز چید بعد از امدن اقای کیم غذا رو با

کل کل های کانگین و پدرش خوردند وقتی به اتاقش امد غم روی دلش سنگینی میکرد اهی کشید و مشغول کارش شد

اما تلاشش بی فایده بود نمی توانست ذهنش را متمرکز کارش کند ذهنش مداد سر دلش فریاد میکشید: چیه؟ چرا مثل

بچه مدرسه ای ها بغ کردی؟ دلش حرفی برای گفتن نداشت.. دلش غم داشت...دلش حسرت داشت..واقعا حسرت

زندگی ارام کانگین را می خورد حسرت کل کل با پدر. .حسرت مهربانی مادر.. مادری که برای یک روز هم ظرف

غذابه طرفش بگیرد و بگوید: بیا پسرم..انقدر غذای بیرون نخور.. خدایی نکرده مریض می شی.. مرد چه واژه بیگانه

ای !!واژه ای بیگانه با زبانش.. با دلش. .تا اخر عمرش حسرت گفتن این کلمه به دلش می ماند. .با فکر کردن به

مادرش طبق معمول اعصابش بهم ریخت...فکر کردن به او فقط نداشته هایش را به رخش میکشید...حتی یکبار هم

محبت مادری رو لمس نکرده بود.. تقه ای به در خورد با صدایی که از خشم دو رگه میشد گفت: بفرمایید

 خانم جانگ (منشی شرکت)شال و کلاه کرده سرک کشید: ببخشید ..اقای کیم و پسرشون جایی جلسه داشتن گفتن همه میتونن برن

سرش را به معنای فهمیدن و خداحافظی تکان داد و خانم جانگ بدون حرف اضافه ای رفت چه چیزی بهتر از

این؟ اصلا حوصله ی کار کردن نداشت وسایلش را جمع و جور کرد می توانست به هائلمونی سر بزند.. خوشحال از

تصمیمی که گرفته بود از شرکت بیرون زد و بعد نیم یاعت مقابل در خانه هائلمونی قرار گرفت زنگ را به روش

خودش فشرد و در با صدای تیکی باز شد از حیاط گذشت با دیدن هائلمونی که روی تراس منتظرش بود تند تر رفت

و لحظه ای بعد چثه ی ریز هائلمونی در اغوشش گم شد

-سلام هائلمونی عزیزم.. خوبی؟

هائلمونی پشت چشمی نازک کرد: سلام کیو خان..

-الهی کیو قربون این خوشگل خانوم بره که از دستش دلخوره..باور کن درگیر کارم

-هزار بار نگفتم منو اینطوری صدا نکن..بعدشم خدا نکنه.. در ضمن بهونه الکی نیار

لبخندی زد و همراه هائلمونی به داخل رفت شب را هم به اصرار هائلمونی در انجا گذراند صبح روز بعد با اینکه

تعطیل بود اما طبق عادت ساعت هفت و نیم بیدار شد به طرف اشپز خانه راه افتاد هائلمونی مشغول پاک کردن میز

بود که با دیدن کیوهیون لبخند زد: سلام صبح بخیر پسرم..چه زود بیدار شدی...

-سلام، صبح شما هم بخیر.. عادت کردم نمیتونم بیشتر از این بخوابم(نگفت همین چند ساعت رو هم به زور ارامبخش

خوابیده)هائلمونی برای حاضر کردن صبحانه رفت و بعد چند دقیقه صبحانه مفصلی رو میز چید بعد از صبحونه

مشغول تعمیرات جزئی خانه شد: عوض کردن لامپ ها تمیز کردن باغچه ..زیر لب غر میزد: همشون دیروز اینجا

بودن نکردن یه کلمه از هائلمونی بپرسن کاری داری یا نه

هارا بوجی بیست و دو سال پیش فوت شده بود و هائلمونی تنها زندگی میکرد بیشتر دوران کودکیش در این خونه

گذشته بود.. جای جای ای خونه براش یاد اور خاطرات تلخ و شیرین بود خاطراتی که تلخیش از شیرینیش بیشتر

بود.. با صدای هائلمونی به طرفش برگشت: بله هائلمونی

هائلمونی من و منی کرد گویا در گفتن حرفش تردید داشت بعد از کمی دل دل کردن بلا خره به حرف اومد :میگم میشه امروز منو ببری تا هارابوجی رو ببینم و..

در لحظه اخمای کیوهیون در هم رفت و صورتش سرخ شد: نه هائلمونی..من کار دارم خودتون برید

-اخه چرا؟ میدونی چند وقته به مادرت سر نزدی؟

- اون مادر من نبود





Admin Logo
themebox Logo