تبلیغات
دوست دار kpop - زندگی زیبای ما قسمت چهارم

دو ماهی از شبی که سیلی خورده بود می گذشت و در تمام این مدت کیوهیون با پدرش سر سنگین بود. هر اندازه

پدرش قصد نزدیکی داشت به همان اندازه کیوهیون دوری میکرد. دو هفته به کریسمس مونده بود که برای کمک به

هائلمونی به خونش رفت زنگ رو به روش خودش فشرد بعد چند دقیقه در باز شد...داخل شدن همانا و ریخته شدن

سطل اب بر سر هم همانا...کار کسی به جز شین دونگ نمیتونست باشه به عبارت دیگه کسی بغیر از شین دونگ

جرات این کار رو نداره...نعره زد: شین دونگ خیلی خریییییییییییی....باز تو از این شوخی های خرکی کردی؟

صدای خنده دسته جمعی بلند شد.

شین دونگ: خر خودتی، حال کردی چه استقبال گرمی ازت کردم

چانگمین با حوله ای در دست ،بهش نزدیک شد: باور کن ما بی تقصیریم

-میدونم خر تر از شین دونگ کسی نیست

شین دونگ: حالا هر چی من هیچی نمیگم هی میگه خر

هیچل مداخله کرد: خب خری دیگه...به خر باید گفت خر

مشت شین دونگ روی بازوی هیچل نشست: تو خفه

در حالیکه موهاش رو خشک می کرد مشغول احوالپرسی با همه شد. همه نوه های هائلمونی دور هم جمع شده بودن تا

خونه رو مثل دست گل کنن بعد کمی بگو بخند تا شب یه کله کار کردن...شست و شو ها با عهده پسرا بود و

تمیزکاری خانه به عهده دخترا...شب هم بعد از شام به حدی خسته بودند که هر کسی یه گوشه خوابیده بود. صبح

زودتر از همه از خواب بیدار شد ساعت هشت و نیم بود با دیدن قیافه شین دونگ که با دهانی باز خوابیده بود لبخند

زد. چند دقیقه بعد چانگمین هم چشماش رو باز کرد و با دیدن کیوهیون لبخندی زد و سلام کرد...کیوهیون با چشم به

شین دونگ اشاره کرد و چند بار ابروهاش رو بالا انداخت...چانگمین منظور کیوهیون رو گرفت و به ارومی هیچل

رو بیدار کرد و با همان ابرو بالا انداختن هیچل رو در جریان گذاشت و چند دقیقه بعد نتیجه ی ان ابرو بالا انداختن ها

مشت و لگد هایی بود که از روی پتو بر تن شین دونگ مینشست. با سر و صدا ی انها دخترا هم بیدار شدن و در

همین حین هائلمونی که رفته بود خرید بعد از یک ربع شین دونگ را از زیر دست و پاهای انها بیرون کشید بیچاره

شین دونگ انقدر کتک خورده بود که حال بلند شدن نداشت...بعد از صبحانه مشغول کار شدند و نزدیکای ساعت نه

شب بود که بلاخره کار ها تموم شد...

هیچل ناله کرد: بابا مردم از خستگی...تا زه باید بریم خونه برای مامان خر حمالی کنیم

شین دونگ: یادم ننداز...باز هائلمونی بهمون وقت استراحت میداد ولی مامان تا سر حد مرگ ازمون کار میکشه

چانگی: چقدرم شما دوتا کار میکنین: خوبه امروز همش از زیر کار در میرفتین

چانگی: اره واقعا...من و کیو هیون جور این دوتا رو کشیدیم

شین دونگ لبخند دندان نمایی زد: جور پسر عمه های گلتون رو نکشید چیکار کنید؟

کیوهیون: فقط یه کلمه حرف بزن تا حالیت کنم کی به کیه...یه ریز مشغول گوشی و نامزد بازیه

شین دونگ: حسودیت میشه...می خوای بگم دایی بره دنبالش

کیوهیون: همون برای تو گرفتن بسه

با صدای هائلمونی که برای شام صداشون میکرد بحث رو تموم کردن...ساعت دو نصفه شب بود اما کیوهیون

همچنان بیدار بود نگاهی به پسرا که خوابیده بودن انداخت و بی سر و صدا به طرف حیاط رفت و روی تاب نشست و

چشماش رو بست...چند دقیقه نگذشته بود که با تکان خوردن تاب ونشستن کسی کنارش چشماشو باز کرد...چانگی بود

چانگی: خوابت نمیبره؟

-نه...تو چرا بیداری؟

-منم مثل تو...خوابم نمیاد

چند دقیقه در سکوت گذشته بود که چانگی به حرف  اومد: شنیدم با عمو سر سنگین تر شدی

-اره...میبینم که خبرا بهتون میرسه

-تو چته کیوهیون؟ ساکت تر از قبل شدی...تو دور همی ها که دیگه شرکت نمیکنی با کی لج کردی؟

سکوت کرده بود...چانگی تنها دختری بود که رابطه اش باهاش خوب بود با خودش گفت: حتما بابا ازش خواسته که باهام حرف بزنه

چانگی: میدونم دل خوشی از یوری نداری اما خب چرا جدا نمیشی...شاید اعصابت اروم شه...با خودت خلوت کن و

سعی کن با زندگیت کنار بیای...تا کی می خوای با همه قطع رابطه کنی تا کی می خوای خودتو عذاب بدی

چانگی به کیوهیون چشم دوخت...این فکر به ذهن خودش هم رسیده بود اما مطمئنا پدرش قبول نمی کرد از طرفی با

اینکه چشم دیدن یوری رو نداشت اما می دونست که با رفتنش بیشتر از همه یوری رو خوشحال میکنه پس تصمیم

گرفته بود به قیمت عذاب کشیدن خودش هم که شده تو اون خونه بمونه و خار چشم یوری باشه...

زیر لب گفت :بابا قبول نمی کنه

چانگی: بهونه الکی نیار...بگو می خوام حرص یوری رو در بیارم...اما کیوهیون حرص دادن یوری به اعصاب

خوردی خودت نمی ارزه

با چشمای گشاد شده به چانگی زل زد و چانگی هم چشمکی زد: منو دست کم گرفتی؟ من تو رو بزرگت کردم

کیوهیون چشماش رو باریک کرد...چانگی با لبخند ادامه داد: اونجوری نگاه نکن...خیلی خب من باهات بزرگ شدم و

میدونم که چقدر کله شق و لجبازی اگه بخوای حرفتو به کرسی می شونی...با این راهی که در پیش گرفتی فقط به

خودت ضربه میزنی نه کس دیگه ای...پس بشین و فکراتو بکن...

چانگی شب بخیری گفت و رفت...ماندن در خانه جز حرص خوردی و عذاب فایده ای برایش نداشت...بعد از کلی فکر

کردن و کلنجار با خودش تصمیم گرفت در رابطه با این موضوع با پدرش صحبت کنه .لبخندی از سر رضایت زد.

فردای همان شب با انرژی راهی شرکت شد. نزدیکای ساعت ده صبح در به روش کانگینی باز شد با لبخند به کانگین

چشم دوخت

کانگین: افتاب از کدوم طرف در اومده تو مهربون شدی و لبخند میزنی؟؟؟؟همیشه اینجور مواقع می خواستی منو با چشمات

بزنی

-دیگه دیگه

کانگین با چشمانی باریک شده به کیو هیون خیره شد: صبر کن ببینم نکنه عاشق شدی؟ شاید زن گرفتی؟ شایدم بچه

دار شدی...بشکنی زد: خودشه...باباها مهربون میشن دیگه...مگه نه؟

از ته دل به مسخره بازی های کانگین خندید...کانگین چشماش رو گرد کرد: تو امروز یه چیزیت شده...پرید و روی میز

نشست: زود بگو ببینم که این خوشحالی برای چیه

-یه تصمیم مهم گرفتم...می خوام مستقل بشم و خونه جدا داشته باشم

-ایول پسر...این عالیه...خیلی وقت پیش باید این کار رو می کردی، چند بار خواستم بهت پیشنهاد بدم اما بعدش گفتم دخالت نکنم

بهتره...حالا چطور به این نتیجه رسیدی؟

-خیلی وقت بود که بهش فکر می کردم اما دیشب تصمیم گرفتم که با، بابا صحبت کنم

بعد نیم ساعت کانگین رفت و اون مشغول کارش شد

شب بعد شام کنار پدرش که مشغول تماشای تلویزیون بود نشست

کیوهیون: میشه با هم صحبت کنیم

پدرش با تعجب نگاهش کرد: باشه صحبت کنیم

-پس بریم بیرون

چند دقیقه ای میشد که در سکوت مشغول قدم زدن بودند.

پدرش زیر لب گفت: خب؟؟؟

سرشو بلند کرد و نگاهش رو به چشمای پدرش دوخت، نمیدونست چطور حرفش رو بزنه کمی این پا و اون پا کرد نفس

عمیقی کشید و به حرف امد:

شما بهتر از هر کسی میدونید که من با یوری سازگار نیستم...تا می خواییم دو کلمه حرف بزنیم دعوامون میشه

خودتونم میدونید که تو این بین فقط مقصر من نیستم...پس ازتون می خوام که...که اجازه بدین من یه خونه جدا بگیرم

و مستقل بشم...می خوام با خودم خلوت کنم می خوام ببینم خودم میتونم تنها زندگی کنم...اصلا این برای شما هم بهتره

نفس راحتی کشید...منتظر عکس العمل پدرش بود...پدرش چند دقیقه ای با اخم بهش زل زد

اقای چو: من بچه ای به غیر تو ندارم و دوست دارم که جلو چشمام باشی اما از طرفی میدونم که اینطوری چقدر اذیت

میشی...تا فردا فکرامو میکنم و نظرم رو بهت میگم

لبخند عمیقی روی لبهای کیوهیون نقش بست، پدرش اگر می خواست مخالفت کند علنا میگفت پس موافق بود

-چرا اینقدر خوشحالی؟؟من که هنوز موافقت نکردم

-اگه می خواستید مخالفت کنید همون اول میگفتید نه

بعد مدت ها پدر و پسر کمی گپ زدند و بعد هر کدوم راهی اتاق هایشان شدند. صبح روز بعد تازه مشغول کارش شده

بود که در بدون تقه ای باز شد و کانگین با لبخند وارد شد: سلام...زود ،تند ،سریع ،بگو ببینم چی شد...باید برم کلی

کار دارم

-سلام...چی شده تو درو به روش خودت باز نکردی

-دیدم تو دیروز خوشت اومد گفتم روشمو تغییر بدم تا تو خوش حال نشی...جون بکن کار دارما

سرش رو تکان داد: بابا گفت امروز فکراشو میکنه و بهم جواب میده

-اوووف انگار خواستگاریه فکراشو بکنه

مشتی حواله ی بازوی کانگین کرد: فوضولیاتو کردی دیگه...گمشو

از وقتی ام خورده بودن کیوهیون به پدرش چشم دوخته بود اما پدرش بدون اینکه به رویش بیاورد که قرار است

نظرش رو به کیوهیون بگه به اتاقش رفت. کیوهیون هم کلافه راهی اتاقش .طول و عرض اتاق رو با حرص قدم

میزد. افکار مختلف به ذهنش هجوم اورده بود: نکنه یوری نظر بابا رو عوض کرده باشه؟...نه بابا  اون که از خداشه

من جلو چشمش نباشم...پس چی؟ اصلا شاید یادش رفته باشه...مشغول بگو مگو با خودش بود که تقه ای به در خورد

و پدرش سرک کشید: میتونم بیام تو؟

لبخندی زد: بفرمایید

پدرش روی صندلی نشست کیوهیون هم رو ی تخت

-من فکرامو کردم با اینکه هنوزم مایلم تا ازدواج نکردی تو این خونه بمونی اما بهت اجازه میدم بری لبخندی روی

لبای کیوهیون نقش بست که با حرف بعدی پدرش خشک شد.

پدرش: اما دو تا شرط داره

یعنی چی؟ شرط؟ پدرش هم خوی میدونست که کیوهیون اگر اراده کنه میتونه بدون اجازه مستقل بشه اما به دور از

همه دل گیری هایی که از پدرش داشت براش احترام قائل بود و به واسطه همین احترام نظر پدرش رو خواسته

بود...در کل قیافه ی پدرش به گونه ای بود که طرف مقابل رو وادار به احترام گذاشتن می کرد و کیوهیون هم از این

قضیه مستثنی نبود...

پدرش ادامه داد: شرط اول اینکه نری و پشت سرت رو هم نگاه نکنی...باید هفته ای یکبار به ما سر بزنی

لبخند زد اینکه کاری نداشت.

-اما شرط دوم، فقط شیش ماه میتونی تنها زندگی کنی

-یعنی چی؟

-یعنی اینکه بعد از شیش ماه فرد مورد علاقت رو بهمون معرفی میکنی و ازدواج ...

میان حرف پدرش دوید: و اگه تو این شیش ماه اون فرد رو پیدا نکردم؟!

-در اون صورت من برات پیدا میکنم

-چی؟ شما برام پیدا کنین؟

- اگه مخالفی، بعد شیش ماه  اون فرد رو بهمون معرفی کن و بهونه الکی هم نیار

پدرش لبخندی به چهره ی گرفته کیوهیون زد...چاره ی دیگری نداشت بعد از مشورت با چند نفر به این نتیجه رسیده بوده که

ازدواج بهترین راه بود. در حالیکه از اتاق خارج میشد گفت: قبلا یه خونه برات گرفته بودم مه وقتی خواستی ازدواج کنی بهت

بدم اما الان که می خوای مستقل شی میتونی بری ببینیش...لبخند عمیقی زد و ادامه داد: البته اگه شرط ها رو قبول کردی

رفت و کیوهیون رو با افکار اشفته اش تنها گذاشت او تا دو سال اصلا نمیخواست به ازدواج فکر کند چه برسه شیش ماه

دیگه...صبح با سردردی که نتیجه بیخوابی شب قبل بیدار شد. خودش رو خوب میشناخت تا شب  پاچه ای برای کسانی که قرار

بود با او باشن نمیماند...پوفی کشید و بدون خوردن صبحانه راهی شرکت شد.با اخم وارد اتاقش شد و کتش رو روی مبل ها

پرت کرد و پشت پنجره ی اتاقش ایستاد. چند دقیقه بعد در باز شد حتی به خودش زحمت برگشت به در را نداد...کانگین بود

دیگر

-به! به! سلام و صبح بخیر اقای مستقل

-برو بیرون کانگین...امروز حوصله ات رو ندارم...بیرون

-نکنه بابات مخالفت کرده





Admin Logo
themebox Logo