تبلیغات
دوست دار kpop - زندگی زیبای ما قسمت پنجم

کانگین بیخیال شانه بالا انداخت و روی میز نشست. بعد از پنج سال دوستی دیگر اخلاق کیوهیون دستش اومده بود

میدونست چند دقیقه دیگه خودش به حرف میاد. ده دقیقه بعد کیوهیون حرف زد: بابا برام دوتا شرط گذاشته، اول اینکه

هر هفته برم بهش سر بزنم

-جنس خراب تو رو میشناخته دیگه! میدونسته بری پشت سرتم نگاه نمیکنی

-من با این شرطش مشکلی ندارم اما شرط دومش...سکوت کرد

-بنال ببینم شرط دومش چیه؟

-اینکه فقط شیش ماه میتونم تنها زندگی کنم

-یعنی بعدش باید برگردی؟

-نه

 -پس چی؟

-بعد شیش ماه باید فرد مورد علاقم رو بهشون معرفی کنم و ازدواج

-اینکه خوبه

-اما من تا دو سال اصلا نمیخوام به ازدواج فکر کنم حالا بیام شیش ماه دیگه ازدواج کنم؟؟

-خب بعد شیش ماه بگو فرد مورد علاقم رو پیدا نکردم

-اونوقت باید با اونی که خودش میگه ازدواج کنم

-واقعا؟ شاید می خواسته باهات شوخی کنه

-حرفاش که کاملا جدی بود

چند دقیقه بعد کانگین با صدایی که خنده توش موج میزد گفت: حالا که بیشتر بهش فکر میکنم میبینم بابات کار

درستی میکنه تو که عرضه ی این کارا رو نداری چه 6 ماه دیگه چه دو سال دیگه

بعد هم با صدای بلند خندید. کیوهیون چشم غره ای رفت.

-بابا برو بگو موافقم...خدا رو چه دیدی شاید تو این شیش ماه فرد مورد علاقت رو پیدا کردی هم امادگی...بعدشم

ازدواج کردن که بد نیست  یکم سرو سامون میگیری

-اگه اینقدر خوبه تو چرا در برابر اصرار های خانوادت برای ازدواج مقاومت میکنی

-من با تو فرق دارم

از جواب کانگین جا خورد، طی چند سال دوستیشان کانگین یکبار هم اوضاع زندگیش را به رویش نیاورده بود اما

حالا...ریووک فورا متوجه ناراحتی کیوهیون شد

-باور کن منظوری نداشتم. اصلا مگه من گفتم فرق داری؟ گفتم من فرق دارم

به چهره کیوهیون نگاه کرد ناراحتی توش موج میزد، دستی به پشت گردنش کشید بهتر از هر کسی میدانست که

کیوهیون چقدر بدش میاد کسی به اوضاع زندگیش شاره کنه.

-کیوهیون به مرگ خودم

کیوهیون میان کلامش اومد: لازم نیست حرفت رو ماس مالی کنی...حق با توئه وضعیت من فرق داره

بعد هم رویش را برگرداند. کانگین چند دقیقه این پا و اون پا کرد خواست لب باز کند که کیوهیون با صدای نسبتا

بلندی گفت: برو بیرون

کانگین سر به زیر خارج شد. تا اخر ساعت کاری  برخوردی با کانگین نداشت حتی برای ناهار هم نرفت. تا شب با

خودش کلنجار رفت. پیشنهاد پدرش را قبول میکرد تا ان موقع شش ماه فرصت داشت. بعد از ساعت کاری ماشین را

به مقصد مغازه ی پدرش روشن کرد. پدرش معلم بازنشسته بود که یک سالی میشد که مغازه پارچه فروشی باز کرده

بود نیم ساعتی میشد که جلوی پارچه فروشی توقف کرده بود هنوز هم برای شروط پدرش تردید داشت بلاخره دل به

دریا زد و داخل مغازه رفت. پدرش که پشت میز نشسته بود با دیدن کیوهیون لبخند زد

کیوهیون: سلام بابا...خسته نباشید

-سلام پسرم...تو ام خسته نباشی...از این طرفا؟

من و منی کرد: اومدم دنبال کلیدا

لبخند پدرش عمیقتر شد: پس قبول کردی

-بله

-خب پس همین الان برو خونه رو ببین با یه طراح صحبت میکنم تا تو برسی اونم میاد

کلید و ادرس خونه رو از پدرش گرفت .یک ربع بعد جلوی در سفید رنگی توقف کرد یه خونه ویلایی کوچیک با سه

اتاق خواب...پذیرایی متوسط و اشپز خونه ی نسبتا بزرگ...عالی بود. چند دقیقه بعد طراح هم از راه رسید و بعد از

تحویل کلید به طراح ،راهی خونه شد

سه روز تا کریسمس مونده بود و فردا شرکت تعطیل میشد. همچنان با کانگین سر سنگین بود به گونه ای که همه ی

اهالی شرکت متوجه جو سنگین بین ان دو شده بودند. اخر ساعت کاری، اقای کیم همه رو در اتاق کنفرانس جمع کرد،

بعد کلی تشکر به کامندان کریسمس را تبریک گفت و همه را مرخص کرد. جلوی درب شرکت مشغول خداحافظی با

چند  نفر از کار کنان بود که کانگین خودش را به اون رسوند. ان چند نفر رفتند کیوهیون هم با خداحافظی زیر لب از

کنار کانگین گذشت و سوار ماشین شد می خواست حرکت کند که کانگین خودش رو به داخل ماشین پرت کرد . با

نیم نگاهی به کانگین حرکت کرد .چند دقیقه بعدکانگین به حرف اومد:

خیلی بچه ای کیوهیون، خودتم خوب میدونی که من اون روز و منظوری نداشتم اما بازم اگر باعث مکدر شدن خاطر

عالیجناب شدم معذرت می خوام

کانگین به چهره کیوهیون چشم دوخت. تغییری در چهره کیوهیون به وجود نیومده بود.

کانگین اهی کشید: چقدر ناز داری اخه؟ گفتم ببخشید دیگه...خوب نیست ادم با دوست گلش قهر کنه ها

کلماتش رو جوری ادا می کرد که لبخند محوی روی لب های کیوهیون نشست.

وقتی جلوی خونه ی کانگین توقف کرد همدیگه رو در اغوش گرفتند با خودش که تعارف نداشت دلش برای پر حرفی

های کانگین تنگ شده بود. به اصرار کانگین قرار شد شام را در خانه  ی انها بماند. کانگین جلوتر از او داخل شد

چند ثانیه بعد خانم کیم به استقبال کیوهیون اومد

-سلام خانم کیم...خوب هستین؟ ببخشید مزاحمتون شدم

-سلام پسرم، مزاحم چیه؟ دلمون برات تنگ شده بود. میدونی چند وقته به ما سر نزدی؟ بفرما تو

کیوهیون لبخندی زد و داخل شد. که با اقای کیم رو برو شد

-به! ببین کی اومده؟ سلام کیو جان...قدم رو تخم چشای کانگین گذاشتی

ریووککانگین: بابا باز شما از من مایه گذاشتین؟

-یه جوری گر میگیری انگار واقعا کیوهیون می خواد پاش رو بزاره تو چشمت

خانم کیم مداخله کرد: کیوهیون جان شما بفرما بشین به این دوتا باشه تا صبح کل کل میکنن

لبخند زد و نشست. پدر و مادر کانگین ادمای خونگرمی بودند. سورا خواهر کانگین و شوهرش لیتوک هم خودشون

رو بر رای شام رسوندن رفتار خانواده کانگین به گونه ای بود که کیوهیون از بودن در کنارشون احساس خوشحالی

میکرد. تک تک رفتار هاشون از روی مهربونی واقعی بود نه از روی ترحم...نزدیکای ساعت دوازده از خانواده کیم

خداحافظی کرد و به طرف خونه روند. دو روز دیگه به خونه خودش میرفت...خونه خودش...لبخندی زد

به اتاقش رفت و بعد از یک دوش حسابی و کمی مطالعه چراغ ها رو خاموش کرد و اماده خواب شد. بیست دقیقه ای

خوابیده بود که صدای گوشیش بلند شد با چشمای بسته، گوشیش رو جواب داد: بله؟

صدای کانگین تو گوشش پیچید: سلام...بیداری؟

-سلام خودت چی فکر میکنی؟

-خودم فکر میکنم تازه به خواب ناز فرو رفته بودی

-اگه همچین فکری میکنی مرض داری مزاحم شدی؟

-نخیر مرض ندارم کارت دارم...میگم پایه سفر هستی؟

-دیوونه این وقت شب زنگ زدی ببینی پایه سفر هستم یا نه؟ خب خبر مرگم صبح زنگ میزدی

-چرت و پرت نگو...فقط بگو هستی یا نه؟

-کجا؟

-جیجو

-تو همین یه ساعت این تصمیم رو گرفتی؟

-چقدر حرف میزنی !!میای؟

-شب کریسمس که هتل گیر نمیاد

-پس میای؟!

-اگه هتل باشه چرا که نه...البته به شرطی که تو رانندگی کنی چون من حوصله اش رو ندارم

-رو دل نکنی؟!!راستش چند دقیقه پیش با دوستم حرف میزدم گفت هتل رزرو کرده برای پنج روز می خواستن پس

فردا برن ولی زنش مریض میشه و مجبور میشه سفرشون رو کنسل کنه می خواد فردا صبح با هتل تماس بگیره و

بگه اتاق نمی خواد اما من نذاشتم گفتم ازت بپرسم اگه میای بگم ما به جاشون میریم

-خوبه

-خوب پس، پس فردا صبح زود راه میوفتیم تا شب برسیم که فرداش هم کریسمسه

-باشه خداحافظ

-خواهش میکنم تشکر لازم نیست که

-حالا انگار چیکار کرده؟!!دوستت رزرو کرده که اونم خدا زنشو شفا بده، خدافظ

-پررو...خدافظ

فردای اون روز بعد از صحبت با پدرش، سری هائلمونی زد. بعدش هم با چانگمین و چانگی و هه می و هه رین و

شین دونگ و اینیونگ(نامزد شین دونگ) خرید و شهر بازی رفتند شام هم خوردن و شب خسته و کوفته به خونه

برگشت لیست وسایل مورد نیازش رو نوشت و یکی یکی داخل چمدون گذاشت .بعد هم از پدرش خداحافظی کرد و با

اکراه کریسمس رو به یوری تبریک گفت و خداحافظی کرد.

صبح ساعت پنج با پدرش جلوی در خونه منتظر کانگین بودند. قرار بو که با ماشین کانگین برن. پنج دقیقه بعد

کانگین پیداش شد. از پدرش خداحافظی کردند و به راه افتادن. تا وقتی که برسن هر کدوم نوبتی رانندگی کردن. با

توجه به ترافیک راه ها ساعت ده شب رسیدن جیجو. به هتل رفتن و شام خوردن و بعد از دوش گرفتن  با هم خوابیدن

بعد از سه ساعت بیدار شدن و با هم رفتن بار و هر کسی یه گوشه برای خودش نشسته بود و به جاهای دیگه نگاه

میکرد بعد از یه مدت با دیدن کانگین که بین جمعیت بود به طرفش رفت و با هم به ساحل رفتن

بعد از یه مدت که با دریا خیره شده بودن کانگین شروع کرد به گریه کردن و بین گریه به حرف اومد:

بعضی وقتا همین طور که سرتو انداختی پایین و سرگرم زندگیتی یه اتفاق میفته که کل زندگیت رو به هم میریزه...یه

مشکلی که نمیدونی چطوری از زندگیت سر در اورده...مشکلی که توش میمونی نمیدونی چیکار کنی تنها کاری که

میتونی بکنی اینه که سرت رو به طرف اسمون بگیری و بگی خدایا چرا من؟؟چرا بین این همه ادم من؟...شروع

میکنی به مرور همه لحظه های زندگیت...به همه جای زندگیت سرک میکشی تا ببینی چه کار خطایی ازت سر زده

که سزاش شده این مشکل...منم سه سال پیش سرمو به سمت اسمون گرفتمو گفتم خدایا چرا من؟؟مگه من چیکار کردم

که این مشکل سر راهم سبز شده





Admin Logo
themebox Logo