تبلیغات
دوست دار kpop - زندگی زیبای ما قسمت هفتم

دمغ و گرفته پشت میزش نشسته بود شش ماه از رفتن به خونه میگذشت. از زندگی اش راضی بود. هر هفته به پدرش

و هائلمونی سر میزد، در دور همی ها شرکت می کردو تمام تلاشش را میکرد که به متلک های یوری بی توجه باشد

اخرین متلکش این بود «فقط پسرایی که می خوان هر غلطی دلشون می خواد بکنن خونه جدا میگیرن»...اما کیوهیون

اعتنایی نمیکرد و این رفتار کیوهیون، یوری رو حرصی میکرد. اعصابش تا حد زیادی اروم شده بود. همه چیز خوب

پیش میرفت که پدرش هفته پیش یاد اوری کرده بود که منتظر دیدن فرد مورد نظر کیوهیونه. در افکار خودش غرق

بود که کانگین با سر و صدای همیشگی اش وارد شد و با دیدن قیافه ی پکر کیوهیون لبخندی زد:

 چته بابا؟؟!! اسمون به زمین نیومده برو و راستش رو بگو، بگو کسی رو پیدا نکردم

-اونم میگه بیا بریم خواستگاری

-خب برو...عیب های الکی رو طرف بذار و تموم

-برو بابا

-اصلا تا حالا به ازدواج صوری با خواستگاری صوری فکر کردی؟

کیوهیون چشماهیش را باریک کرد، فکر بدی هم نبود

کانگین: لازم نکرده در موردش فک کنی زندگی که بچه بازی نیست...حالا باهاش برو خواستگاری ببینیم بعدش چی

میشه...اصلا شاید خوشت اومد سر و سامون میگیری تازه از غذای بیرون و تنهایی هم خلاص میشی و من هم از

دستت خلاص میشم

این شش ماه همه چیز خوب بود اما بعضی وقتها احساس تنهایی میکرد به حدی که از کانگین می خواست به خونش

بیاد...در مورد غذا هم که یا خودش چیزای الکی درست میکرد یا از بیرون میگرفت، چند بار هم هائلمونی و عمه ها

براش غذا فرستاده بودند

فردای اون روز پدرش به دیدنش اومد پدرش لیوان قهوه رو روی میز گذاشت و موشکافانه به کیوهیون زل زد:

خب؟!فرد مورد نظرت رو پیدا کردی؟

من و منی کرد. پدرش با لبخند ادامه داد: حاضرم شرط ببندم که اصلا در موردش فکر نکردی...اما پسرم این همه

اصرار من فقط به به خاطر خودته...میدونم از بچگی خیلی تنها بودی بسه دیگه این همه تنهایی من مطمئنم ازدواج

کنی هم روحیه ات بهتر میشه هم زندگیت

-یعنی زندگی شما با ازدواج بهتر شد؟

اخمهای پدرش درهم رفت و کیوهیون خوشحال شد...شاید پدرش بیخیال میشد. پدرش بعد از چند دقیقه سکوت به

حرف امد: کیوهیون من عاشق مادرت بودم وبا هم ازدواج کردیم. وقتی فهمیدم اشتباه کردم دیر شده بود خیلی دیر...تا

یکسالگی تو فکر میکردم بهترین زندگی رو دارم اما دو سه روز بعد از اولین سال تولدت فهمیدم که ندارم...

پدرش برای فرو خوردن بغضش سکوت کرد و کیوهیون از حرفش پشیمون شد کسی رو غیر از پدرش نداشت و صد

البته به هیچ عنوان حاضر به ناراحت کردنش نبود. پدرش ادامه داد: چیزهایی در مورد زندگیمون هست که شاید

روزی برات تعریف کردم...بگذریم...کیوهیون کسی که برات در نظر گرفتم خانواده اصیلی هستن ...اینکه میگم بریم

خواستگاری منظورم این نیست که تو حتما باهاش ازدواج کنی اما ازت خواهش میکنم در موردش فکر کن...اگه برای

اخر هفته کاری نداری باهاشون قرار میذارم که بریم ببینیش..

فکری کرد، خواستگاری که اشکالی نداشت از کجا معلوم ازش خوشش بیاد زیر لب گفت: باشه بابا...اما منم یه شرط دارم

-چه شرطی؟

-بابا از من ناراحت نشید اما...اما من نمی خوام که یوری باهامون بیاد خواستگاری

پدرش جا خورد اما حق رو به کیوهیون میداد، ده سالی میشد که دیگه حقی برای یوری قائل نبود چون مطمئن بود که

یوری قصد ازار دادن کیوهیون رو داره حتی چند بار با او حرف زده بود اما یوری کار خودش رو میکرد...

-باشه پسرم...اگه تو اینطور می خوای من حرفی ندارم...

- ممنونم بابا

-نمی خوای بپرسی قراره خواستگاری چه کسی بریم؟

با حالت سوالی به پدرش نگاه کرد. پدرش لبخندی زد و ادامه داد: خانواده لی دایی اینیونگ

-کدوم اینیونگ؟؟؟

-مگه ما چند تا اینیونگ داریم...نامزد شین دونگ دیگه...با عمه ات صحبت میکنم که برای اخر هفته هماهنگ کنه

-باشه

فردای اون روز پدرش تماس گرفت و گفت که برای اخر هفته بعد از ظهر قرار گذاشتن






Admin Logo
themebox Logo