تبلیغات
دوست دار kpop - زندگی زیبای ما قسمت هشتم

تا روز خواستگاری شین دونگ و کانگین کلافه اش کردند .کانگین مدام تیکه می انداخت و شین دونگ دم به دقیقه

پیام میداد "خاک تو سرت نتوانستی برای خودت یکی رو پیدا کنی  باز گلی به سر خودم که برات یکی پیدا کردم" یا

اینکه "از صدقه سری منه که داری میری خواستگاری" یا "اگر من نبودم چی کار می خواستی بکنی"  و هزار و یک

جور چرت و پرت دیگه... البته. هیچل و چانگمین هم دست کمی از آن دو نداشتند پیام های تبریک  براش ارسال

میکردند . همگیشان را در لیست رد گوشیش قرار داده بود اما آنها ول کن نبودند هر شب پیشش می آمدند و کلی

مسخره بازی راه می انداختند این خواستگاری هر چی که نداشت حداقل موجبات خنده و سرگرمیشان را فراهم کرده

بود. بالاخره عصر آخر هفته فرا رسید . کیوهیون استثنائا اون روز ساعت یازده بیدار شد و بعد از یک دوش مفصل

ناهار سفارش داد. بعد از نهار با بی حوصلگی کت و شلوارش رو پوشید مقابل اینه ایستاد . به چشمان خودش خیره

شد خالی از هر حسی بود نه خوشحال بود نه ناراحت...خالی بود خالی...

با تماس پدرش که سفارش میکرد که زود خودش را برساند کفشهایش را پوشید و از خانه خارج شد. یک ساعت بعد

با دسته گلی از رزهای سفید که لابلایش رزهای قرمز به چشم میخورد مقابل خانه هاىلمونی توقف کرد.

 پدرش و هاىلمونی  و عمه با شنیدن صدای ماشین کیوهیون از خانه خارج شدند. کیوهیون به احترامشون از ماشین

پیاده شد. هاىلمونی با ذوق به نوه اش چشم دوخت. زیر لب قربان صدقه ی کیوهیون میرفت. قطره ای اشک از

چشمانش جاری شد که با اشاره های دخترش پاکش کرد. دلش برای بی مادری کیوهیون آتش گرفت الان مادرش باید

به جای او و دخترش در این مراسم حضور میداشت...

-عمه فدات شه چقدر خوشتیپ.شدی

پدرش لبخندی زد: مگه این که  عمه اش بگه

-نخیر فقط من نمیگم همه میگن... میگم نکنه حسودیت شده

- واقعا فک  میکنید من به این بی قواره حسودی میکنم؟؟صد سال دیگه هم بگذره خوشتیپ تر از من تو فامیل پیدا

نمیشه

عمه  زد زیر خنده: مگه اینکه خودت بگی

هاىلمونی با لبخند گفت: باز شما دوتا پریدید به هم؟! سوار شید بریم تا دیر نشده .

با هشدار هاىلمونی همگی سوار شدند وقتی مقابل خانه ی آقای لی نگه داشت هر سه نفرشان پیاده شدند اما کیوهیون

مردد بود کمی این پا و آن پا کرد با اشاره ی پدرش به آنها پیوست. پدرش زنگ خانه را فشار داد و چند ثانیه بعد

صدای مردی در آیفون پیچید: بله؟

آقای چو: سلام چو هستم

-بله ...بفرمایید و در را باز کرد و داخل شدند.

فضای خانه شبیه خانه پدر کیوهیون بود. یک خانه ویلایی با حیاطی متوسط که یک قسمت را به پارکینگ اختصاص

داده بودند و گل ها. مابین این دو قسمت هم سنگ فرش شده بود که به ساختمان ختم میشد.

آقای لی کنار در ورودی  به استقبالشان ایستاده بود. همگی سلام کردند و داخل شدند کیوهیون آخرین نفر بود. قبل از

رسیدن به قسمت پذیرایی یک خانم قد کوتاه. کنار در ایستاده بود کیوهیون دست گل را به او داد. و با اشاره آن خانم به

طرف پذیرایی حرکت کرد و روی مبل تک نفره ای نشست. همه مشغول خوش و بش بودند و کیوهیون پیام هایی که

پشت سر هم از طرف پسر ها فرستاده میشد می خواند و هر ده تا یکی را با نوشتن : زهرمار. خفه شید" جواب میداد

در آخر هم گوشی اش را خاموش کرد

بعد از این که سرش رو از گوشی در اورد یه دختر رو دید که لباس های پسرونه پوشیده بود اول تعجب کرد ولی با

حرف پدرش و اقای لی یه کم جا خورد

پدرش:سلام عزیزم خوش اومدی

اقای لی: سونگمین جان لطفا کنار کیوهیون بشین

هائلمونی: خوب اقای لی میشه سونگمین جان با کیوهیون برن و حرفاشون رو بزنن

اقای لی: سونگمین با کیوهیون برین اتاقت تا با هم حرفاتون رو بزنین

هر دو روی صندلی هایی که کنار پنجره ی اتاق بود نشستند چند دقیقه ای هر دو ساکت بودند بلاخره کیوهیون

صدایش را صاف کرد: فکر کنم برای حرف زدن اینجا اومدیم ... شما شروع میکنید یا من؟

سونگمین لبخند شرمگینی زد:شما شروع کنید

کیوهیون خودش هم ندانست که چرا در جواب لبخند سونگمین لبخند عمیقتری نثارش کرد...

-چو کیوهیون هستم...25 سالمه، تک فرزندم...دو سالی میشه که درسمو تموم کردم. در حال حاضر تو شرکت پدر

دوستم کار میکنم...

-منم لی سونگمین ... 22 سالمه...یه خواهرکوچیکتر از خودم دارم... دو ماه پیش درسمو تموم کردم و فعلا بیکارم

-میتونم یه سوالی ازتون بپرسم؟

-بفرمایید؟

-می خوام بدونم اگه کسی تو زندگیتون هست همینجا حرفامون رو تموم کنیم... چون دوست ندارم بین دو نفر قرار

بگیرم

کیوهیون نگاهی به صورت سونگمین انداخت به نظر از حرف کیوهیون ناراحت شده...

سونگمین با صدای ارامی گفت: اگه کسی تو زندگیم بود الان اینجا نبودید

کیوهیون لبخندی زد: از من ناراحت نشید...من فقط یه سوال پرسیدم

مشغول صحبت کردن بودند که تقه ای به در خورد هر دو به طرف در برگشتند.

خواهر سونگمین از لای در سرک کشید: ببخشید همه میگن صحبتاتون تموم نشد؟

سونگمین: سوجین مگه ساعت چنده؟

سوجین: دقیقا هفت و نیم

سونگمین و کیوهیون همزمان پرسیدن: چند؟

سوجین به حالت نمایشی دستش را روی قلبش گذاشت: ترسیدم...هفت و نیمه! و تقریبا سه ساعتی میشه که شما

مشغولید...

سونگمین: خیله خب...بگو الان میایم

سوجین باشه ای گفت و رفت.هر دو با لبخند ار اتاق خارج شدند. عمه با دیدنشان گفت:  چی شد؟ به توافق رسیدید

سونگمین نگاهی به مادرش انداخت که مادرش معنی اش را روی هوا زد

خانم لی: یه هفته ای به ما مهلت بدید که سونگمین فکراشو بکنه

در راه برگشت هر سه نفرشان به لبخندی که روی لب های کیوهیون جا خوش کرده بود نگاه میکردند و لبخند های

معنی داری تحویل هم دیگه میدادند . مطمئن بودند که کیوهیون از سونگمین خوشش اومده این رو از همون نگاه اولش

خونده بودن. اما کیوهیون خودش هم نمیدونست که چرا خوشحاله از همون لحظه  ی اول سونگمین به دلش نشسته بود

در نظرش سونگمین متفاوت تر از همه بود کسی که ارامش در کلمات و رفتارش معلوم بود. کیوهیون از سونگمین

خوشش اومده بود و چیزی ته دلش میگفت که سونگمین هم همین حس رو نسبت به او دارد... لبخندی به خودش زد از

دیشب تصمیم گرفته بود که طوری صحبت کند که فرد رو به رو متوجه شود که تمایلی به ازدواج ندارد اما حالا

طوری حرف زده بود که سونگمین به او اطمینان کند و ادامه ی زندگیش را با او شریک شود.

با صدای هائلمونی به خودش اومد: بله هائلمونی؟

-میگم نظرت نسبت به سونگمین چیه؟

عمه با خنده گفت: نظرش؟ مامان یعنی معلوم نیست نظرش چیه؟

کیوهیون لبخند عمیقی زد . پدرش به لبخند کیوهیون خیره شده بود. دنیایش بود و لبخند های کیوهیون ... خدایا شکری

گفت و رویش را برگرداند .سونگمین را دو سه باری دیده بود پسری آرام و مهربان... پسری که محبت در چشمانش

موج میزد... همان کسی که برای زندگی کیوهیون لازم بود همانی که کیوهیون بی شک در کنارش خوش بخت میشد

چون میدانست که کیوهیون به کسی نیاز دارد که بی منت به او محبت کند تا او هم زندگیش را تقدیمش کند. پدرش و

عمه و هاىلمونی را پیاده کرد و وقتی به خانه رسید با دیدن کانگین  و شین دونگ و چانگمین که داخل ماشین

منتظرش بودند پوفی کشید . کیوهیون بدون اعتنا به آنها ریموت  در را زد و ماشین را به داخل برد آنها هم به دنبالش

آمدند .






Admin Logo
themebox Logo