تبلیغات
دوست دار kpop - زندگی زیبای ما قسمت نهم

 در اینه نگاهی  به خودش انداخت از قیافه اش خوشحالی میبارید. کافی بود آنها لبخندش را ببینند تا مسخره بازیشان

را شروع  کنند پس با اخم از ماشین پیاده شد و سلام کرد. هر سه هم زمان جوابش را دادند و پرسیدند: چی شد؟

کیوهیون: مگه قرار بود چیزی بشه؟ یه خواستگاری ساده بود دیگه

کانگین با چشمای باریک شده نگاهش کرد: خودتو به اون راه نزن بگو ببینم از طرف خوشت اومده؟

کیوهیون: نمیدونم

شیندونگ: غلطای زیادی ...اداب کیوهیون رو در اورد "نمیدونم" ما رو چی  فرض کردی؟ چشمات داد میزنه که

چقدر خر کیفی...معلومه خوشت اومده

کانگین: اونم چه خوش اومدنی...

چانگمین: آره کیوهیون

کانگین: بابا تابلوىه دیگه... برای ما اخم الکی کرده دیگه اخمای واقعی این سگ این‌ جوریه ؟

کیوهیون : یعنی اینقدر تابلوام؟

شین دونگ: نه خیلی...ما خیلی باهوشیم ندیدی این چانگمین خنگ نتونست بفهمه؟

صدای پس گردنی ای که چانگمین نثار شین دونگ کرد بلند شد: خنگ خودتی

کانگین: ببینم تو چرا اس های ما رو جواب نمیدادی؟ بعدشم پررو پررو گوشیتو خاموش کردی؟

کیوهیون: با خودم گفتم بیخیال این خرا کین دیگه؟

هر سه به طرف کیوهیون حمله ور شدند که پا به فرار گذاشت .

بعد از شام کانگین و شیندونگ رفتند اما چانگمین ماند. کیوهیون مقابل تلویزیون پتویی پهن کرد و هر دو دراز کشیدند 

کیوهیون غرق فکر بود که چانگمین صدایش کرد: میگم واقعا از طرف خوشت اومده؟

کیوهیون: آره

-مطمئنی؟ 

-تا حالا اینقدر مطمئن نبودم ... میدونی چیه؟ یه آرامش خاصی تو رفتارش هست یه چیزی تو وجودشه که منو به

طرف خودش میکشه حس میکنم میتونه همسر خوبی برام باشه

-تو چی؟ تو هم میتونی همسر خوبی براش باشی؟ 

-تمام سعیم رو میکنم که براش بهترین باشم

-امیدوارم

بعد از چند دقیقه نفس های منظم چانگمین خبر از خوابیدنش میداد. کیوهیون دستانش را زیر سرش قرار داد پلکی زد:

خدایا هر چی  صلاحه همون بشه

__________________________________________

در طرف دیگه سونگمین روی تخت نشسته  و به آسمون خیره بود. حرفهای کیوهیون را مرور میکرد. کیوهیون

اولین خواستگارش نبود اما اولین نفری بود که نسبت بهش حس خوبی داشت. کیوهیون گفته بود مادرش وقتی که او

یک ساله بود خودکشی کرده و اینکه یوری را به عنوان مادرش قبول ندارد و سونگمین هر رفتاری که خودش فکر

میکند درست است نسبت به یوری داشت باشد اما هاىلمونی برایش عزیز است و دارای احترام ویژه... فکر کردن به

کیوهیون حس خوشایندی در سونگمین ایجاد میکرد با خودش که تعارف نداشت از او خوشش اومده بود.

تو اتاقش نشسته بود که تقه ای به در اتاقش خورد. سونگمین بفرماییدی گفت پدرش داخل شد. پدرش روی تخت

نشست و با اشاره دست از سونگمین خواست که کنارش جای بگیرد. سونگمین با لبخند نشست.

آقای لی: سونگمین جان فکر کنم بدونی می خوام در چه موردی باهات صحبت کنم

سونگمین با گونه های گل انداخته سر به زیر شد. پدرش لبخندی به خجالت دخترش زد و ادامه داد; خانواده‌ی

کیوهیون رو خیلی خوب می‌شناسم  میدونی که برای  اینیونگ  من تحقیق کردم. در مورد خانواده ی پدریش شناخت

کامل داشتم اما در مورد خانواده‌ی مادریش پرس و جو کردم که خوشبختانه اوناهم ادمای خوبی بودن. اما در مورد

کیوهیون... این سه روز در مورد خودش پرس و جو کردم...مکثی کرد که سونگمین بی طاقت به صورت پدرش

چشم دوخت

پدرش لبخند عمیقی زد : خوشبختانه همه نظر مساعدی نسبت بهش داشتند و تاییدش کردن...

آقای لی: در این که کیوهیون پسر خوبیه شکی توش نیست اما فکر کنم خودت بهتر از من بدونی که یه کم روحیات

متفاوتی داره...اون تو بچگی مادرش رو از دست داده و با تعریفهایی که شنیدم مشکلاتی رو با نا مادریش داشته...

طبیعیه که کمبود هایی تو زندگیش داشته باشه مثل کمبود محبت و تا حدودی حساس هم باشه اگه جوابت مثبت باشه

باید بتونی طوری باهاش رفتار کنی که فک نکنه بهش ترحم میکنی یا مثلا داری تحقیرش میکنی... خودت باش خودی

که من بهش اعتماد دارم پسر مهربونی که به همه بدون توجه به خوب یا بد بودنشون محبت میکنه...

تازه باید با نامادریش هم خوب رفتار کنی گیرم اون رفتار خوبی با کیوهیون نداشته باشه... میتونی؟

سونگمین زیر لب گفت: سعیم رو میکنم

پدرش دستش رو دور بازوی سونگمین انداخت و اونو به خودش فشرد: سعی کردن کافی نیست باید باور داشته باشی که میتونی به خاطر خودت به خاطر کیوهیون ...

سونگمین لبخندی به صورت مهربان پدرش زد.

متقابلا پدرش با لبخند پیشانیش را بوسید. در همین حال در با تقه ای باز شد و سوجین سرک کشید و با دیدن آن دو

شاکی شد و دست به کمر گفت : به...به...چی میبینم داشتیم بابایی؟ حالا سونگمین رو بغل میکنید بدون من؟؟؟

آقای لی: حسود خانم شما هم بیا... دست آزادش را برای بغل کردن سوجین گشود.

 سوجین هم با لبخند به اغوش پدرش خزید. هر سه سکوت کرده بودند چند دقیقه گذشت که صدای خانم لی که سوجین

رو صدا میزد بلند شد.

سوجین دستش رو به پیشونیش زد: هی وای... میبینید چی شود؟ مثلا مامان منو فرستاده بود دنبال شما؟

پدرش ادامه داد: بعد تو خودت اومدی اینجا گیر کردی... پاشید که اگه دیر کنیم خونمون حلاله

آقای لی جلو تر راه افتاد سوجین با اشاره از سونگمین در مورد نتایج مذاکرات پرسید که سونگمین با لبخند انگشتانش

را به شکل اوکی  را بالا اورد و یه چشمک زد و زیر لب گفت: عالی

هر دو لبخندی زدند و با هم از اتاق خارج شدند.

یه هفته از روز خواستگاری گذشته بود با عجله از شرکت خارج شد و با سرعت به طرف خانه‌ی هاىلمونی به راه

افتاد نیم ساعت بعد همراه پدرش در خانه‌ی هاىلمونی نشسته   بودند تا با خانواده‌ی لی تماس بگیرد پدرش و هاىلمونی

به کیوهیون که نگرانی از سر و رویش میبارید نگاه میکردند و زیر زیرکی میخندیدند هاىلمونی تماس گرفت و خانم

لی موافقت سونگمین را اعلام کرد  کیوهیون  با شنیدن این خبر چنان از ته دل خندید و خوشحال بود که پدرش هر از

چند دقیقه به شادی پسرش میخندید به جرات میتوانست بگوید که این خنده های کیوهیون را اولین بار بود که میدید

فردای همون روز قرار شد که یک هفته دیگه مراسم نامزدی رو برگذار کنن






Admin Logo
themebox Logo