تبلیغات
دوست دار kpop - سینوهه پزشک مخصوص فرعون(23)

سینوهه پزشک مخصوص فرعون(23)

نویسنده :svjyn
تاریخ:شنبه 1 تیر 1392-12:46 ق.ظ

 

 

قسمت بیست و سه

یك مرتبه از گل‌ها صدائی شنیدم و متوجه گردیدم كه شخصی بمن نزدیك می‌شود و وی بمن نزدیك شد و مرا نگریست كه بشناسد. من هم او را شناختم و دانستم كه ولیعهد می‌باشد و از مشاهدة آن مرد جوان، در آنجا حیرت و وحشت نمودم و دو دست را روی زانوها گذاشتم و خم شدم. ولیعهد گفت سر بلند كن زیرا كسی در اینجا ما را نمی‌بیند و لازم نیست كه تو در حضور من ركوع نمائی آیا تو همان نیستی كه امروز،‌ در اطاق پدرم، باین میمون پیر كارد و چكش میدادی؟ من كه از شنیدن نام میمون پیر حیرت كرده بودم سر بلند نمودم و ولیعهد گفت منظور من از میمون پیر این (پاتور) است كه امروز، سر پدرم را شكافت و این اسم را مادرم روی او گذاشته است و تو و او، هرگاه پدرم بمیرد به قتل خواهید رسید. از این حرف بسیار ترسیدم چون نمی‌دانستم كه اگر سر یك فرعون را بشكافند و او معالجه نشود باید سرشكاف وی را به قتل برسانند.
(پاتور) این موضوع را بمن نگفته بود و من متحیر بودم چرا آن مرد سكوت كرد و دیگر این كه من گناهی نداشتم كه مرا هم بقتل برسانند. شخصی كه در موقع عمل جراحی به طبیب كارد و چكش میدهد بیگناه است و نباید او را به قتل برسانند برای این كه وی اثری در درمان بیمار ندارد. ولیعهد گفت من میدانم كه امشب خدا بر من آشكار خواهد شد ولی در كاخ سلطنتی خدا نزد من نمی‌آید بلكه در خارج از كاخ بر من آشكار می‌شود. من میدانم كه در موقع ظهور خدا، بدن من مرتعش خواهد گردید و صدایم خواهد گرفت و باید كسی باشد كه بمن كمك نماید. و چون تو را در سر راه خود یافته‌ام و میدانم كه پزشك هستی با خود می‌برم... بیا برویم. من نمیخواستم كه با آن جوان بروم برای این كه (پاتور) بمن گفته بود كه در موقع مرگ فرعون ما باید در كاخ باشیم ولی نمیتوانستم از ا طاعت امر ولیعهد استنكاف كنم و ناچار شدم كه با او بروم.
ولیعهد یك لنگ كوتاه پوشیده بود بطوری كه رانهای او دیده میشد و من مشاهده میكردم كه وی بلندتر از من می‌باشد و با قدم‌های عریض راه می‌رود. وقتی كنار نیل رسیدیم ولیعهد گفت كه باید از رودخانه بگذریم و خود را به مشرق آن برسانیم و یك قایق را كه كنار رود بود گشود و من و او در قایق نشستیم و من پارو زدم. هنگامی كه بآن طرف رود رسیدیم ولیعهد بدون اینكه قایق را ببندد میرفت من مجبور بودم كه عقب او بدوم و بدنم عرق كرد تا اینكه بجائی رسیدیم كه شهر طبس و باغهای آن در عقب ما قرار گرفت و سه كوه كم ارتفاع كه در مشرق، نگاهبان طبس است نمایان شد. وقتی بجائی رسیدیم كه دیگر كسی نبود و صدائی شنیده نمیشد جوان روی زمین نشست و گفت در این جاست كه خدا بر من آشكار خواهد گردید. من حیران بودم كه چگونه خدا بر او آشكار می‌شود و آیا من هم او را خواهم دید یا نه؟ تا اینكه صبح دمید و بعد از آن خورشید طلوع كرد و ولیعهد بانگ زد (سینوهه) خدا آمد و دست مرا بگیر برای اینكه دست من می‌لرزد.
من دست او را گرفتم و هر چه خورشید بیشتر بالا میآمد هیجان ولیعهد بیشتر می‌شد و روی خاك افتاد و بر خود پیچید و آنوقت من كه از تغییر حال او وحشت كرده بودم آسوده خاطر شدم زیرا دانستم كه ولیعهد مبتلا به صرع می‌باشد و این نوع مرض را در دارالحیات دیده بودم. وقتی اشخاص گرفتار حملة مرض صرع می‌شوند ممكن است كه زبان خود را با دندان‌ها قطع نمایند و لذا یك قطعه چوب لای دو ردیف دندان آنها میگذارند و من در آجا چوب نداشتم كه لای دندانهای او بگذارم تا اینكه وی زبان خود را قطع ننماید و ناچار شدم كه قسمتی از لنگ خود را پاره نمایم و لای دندانهای او بگذارم تا اینكه زبان او قطع نشود. آنگاه بطوریكه در كتاب نوشته شده برای معالجه وی شروع به مالیدن بدنش كردم و در حالیكه مشغول مالش بدن او بودم، یك قوش مثل اینكه از خورشید بیرون آمده باشد پدیدار شد و بالای سر ما پرواز كرد و مثل این بود كه میل دارد بر سر ولیعهد بنشیند. من با خود گفتم شاید خدائی كه ولیعهد در انتظار او بوده همین قوش است ولی چند دقیقه بعد جوانی زیبا كه نیزه‌ای در دست داشت و مانند سكنه كوههای سوریه نیم‌تنه پوشیده بود نمایان گردید. بقدری آن پسر جوان زیبا بود كه من مقابل او ركوع كردم زیرا فكر نمودم كه خدای ولیعهد اوست. جوان با لهجة ولایتی مصر از من پرسید این كیست؟ آیا ناخوش شده است؟ من گفتم اگر تو خدا هستی این جوان را معالجه كن و اگر راهزن می‌باشی، بدانكه ما چیزی نداریم كه بتو بدهیم قوش كه در آسمان پرواز می‌كرد فرود آمد و روی شانه آن جوان نشست و جوان گفت من خدا نیستم و پسر یك زن و مرد پنیرساز می‌باشم ولی توانسته‌ام كه نوشتن خط را فرا بگیرم و پیش‌بینی كرده‌اند كه من روزی فرمانده دیگران خواهم شد و اینك به شهر طبس می‌روم تا اینكه نزد فرعون خدمت كنم زیرا شنیده‌ام فرعون ناخوش است و یك پادشاه ناخوش احتیاج به كسانی چون من دارد كه از او حمایت كنند. سپس نظری به ولیعهد انداخت و گفت آیا او از این ناخوشی خواهد مرد؟ گفتم نه... ناخوشی او مرگ‌آور نیست ولی انسان را بیهوش میكند وانسان در بیهوشی اختیار از دست میدهد. ولیعهد بحال آمد ولی بر اثر برودت صبح بلرزه افتاد و جوان نیزه‌دار نیم‌تنه خود را كند و روی ولیعهد انداخت و گفت اكنون چه میكنی؟ گفتم اگر تو به من كمك نمائی او را به شهر خواهیم برد و در آنجا یك تخت روان پیدا خواهیم كرد و او را در تخت خواهیم نشانید و به منزلش خواهیم فرستاد. جوان نیزه‌دار گفت بسیار خوب من حاضرم كه به تو كمك كنم و او را بشهر ببرم. ولیعهد نشست ولی میلرزید بطوری كه جوان نیزه‌دار كمك كرد تا اینكه نیم‌تنه را باو پوشانیدم و بمن گفت این جوان جزء توانگران است زیرا پوست بدن او سفید میباشد و دست‌های سفید و لطیف دارد و بعد دستهای مرا گرفت و گفت تو هم دارای دست لطیف می‌باشی شغل تو چیست؟ گفتم من طبیب هستم و طبابت را در دارالحیات در معبد (آمون) در طبس فراگرفته‌ام. جوان نیزه‌دار گفت لابد این مرد جوان را آورده‌ای تا اینكه در اینجا وی را مورد معالجه قرار بدهی، ولی خوب بود كه باو لباس می‌پوشانیدی، زیرا هنگام صبح در صحرا هوا سرد میشود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo