تبلیغات
دوست دار kpop - سینوهه پزشک مخصوص فرعون(24)

سینوهه پزشک مخصوص فرعون(24)

نویسنده :svjyn
تاریخ:شنبه 1 تیر 1392-12:50 ق.ظ

 

 

قسمت بیست و چهار

ولیعهد بر اثر گرمای لباس و بالا آمدن خورشید از لرز افتاد و یكمرتبه جوان مزبور را دید و گفت این پسر خیلی زیباست و از او پرسید آیا تو از جانب خدای (آتون) نزد من آمده‌ای؟ جوان نیزه‌دار گفت نه... ولیعهد گفت امروز من توانستم كه خدای (آتون) را ببینم و همینكه خورشید طلوع كرد او را دیدم و فكر كردم كه شاید او تو را بنزد من فرستاده است. جوان گفت من از طرف خدا نیامده‌ام بلكه دیشب براه افتادم كه امروز صبح وارد طبس شوم و بخدمت فرعون درآیم و بعد از طلوع آفتاب دیدم قوش من بجلو پرواز كرد و فهمیدم كه در اینجا چیزی ممكنست كه توجه قوش را جلب كرده باشد و وقتی آمدم شما را در اینجا دیدم. ولیعهد گفت برای چه نیزه بدست گرفته‌ای؟ جوان گفت سر این نیزه از مفرغ است و من آمده‌ام كه آنرا با خون دشمنان فرعون رنگین كنم. ولیعهد گفت من از خون‌ریزی نفرت دارم برای اینكه ریختن خون بدترین چیزهاست جوان نیزه‌دار گفت من عقیده‌ای بر خلاف تو دارم و معتقدم كه ریختن خون سبب پاك كردن ملتها میشود و آنها را قوی میكند و خدایان خون را دوست دارند زیرا با خوردن خون فربه میشوند و تا روزیكه جنگ ممكن است، خون‌ریزی ادامه دارد. ولیعهد گفت من كاری میكنم كه دیگر جنگ بوجود نیاید. جوان نیزه‌دار نظری به من انداخت و گفت گویا این مرد دیوانه است زیرا جنگ همواره بوده و پیوسته خواهد بود و هر كار كه ملتها بكنند كه از جنگ پرهیز نمایند بیشتر به جنگ نزدیك می‌شوند زیرا جنگ مثل نفس كشیدن لازمة زندگی ملت‌ها میباشد. ولیعهد خورشید را نگریست و گفت تمام ملت‌ها فرزند او هستند زیرا او (آتون) است و بعد با انگشت بطرف خورشید اشاره نموده و افزود تمام زمان‌ها و زمین‌ها باو تعلق دارند و من در طبس یك معبد برای او خواهم ساخت و شكل او را برای تمام سلاطین خواهم فرستاد و من از او بوجود آمده‌ام و باو بازگشت خواهم كرد. جوان نیزه‌دار بعد از شنیدن این حرفها گفت تردیدی وجود ندارد كه او دیوانه است و شما حق داشتید كه او را به صحرا آوردید تا اینكه معالجه‌اش كنید. من گفتم او دیوانه نیست بلكه در حال صرع توانسته خدای خود را ببیند ولی ما حق نداریم كه در خصوص آنچه وی دیده از او ایراد بگیریم زیرا هر كس میتواند هر خدائی را كه میل دارد بپرستد و طبق گفته او عمل كند. ما ولیعهد را بلند كردیم و بطرف شهر بردیم و چون بر اثر حمله صرع ضعیف بود از دو طرف،‌ بازوهای او را گرفتیم و قوش هم مقابل ما پرواز میكرد و نزدیك شهر من دیدم كه یك كاهن با یك تخت روان و عده‌ای از غلامان منتظر ولیعهد هستند و از روی حدس و تقریب فهمیدم كه كاهن مزبور باید همان (آمی) باشد. اولین خبری كه (آمی) به ولیعهد داد این بود كه پدرش فرعون (آمن‌هوتپ) سوم زندگی را بدرود گفته است و باو لباس كتان پوشانید و یك كلاه بر سرش گذاشت. (كلاه در این جا اسم خاص است و به معنای تاج می‌باشد و فردوسی در شاهنامه در بیش از پنجاه بیت این موضوع را روشن كرده و هرجا كه صحبت از تخت و كلاه نموده نشان داده منظور او از كلاه غیر تاج نیست – مترجم). (آمی) خطاب به من گفت (سینوهه) آیا او توانست كه خدای خود را ببیند. گفتم خود او میگوید كه خدای خویش را دیده ولی من چون متوجه بودم كه آسیبی باو نرسد و وی را معالجه می‌كردم نفهمیدم كه خدا چه موقع آشكار گردید ولی تو چگونه نام مرا دانستی زیرا من تصور نمیكنم در هیچ موقع تو را دیده باشم.
(آمی) گفت وظیفه من این است كه نام تو را بدانم و از حوادثی كه در كاخ سلطنتی اتفاق میافتد مطلع شوم و من فهمیدم كه شب قبل ولیعهد كه اینك فرعون است دچار مرض صرع می‌شود و باید تنها باشد زیرا هر وقت كه حس میكند این مرض باو رو می‌آورد عزلت را انتخاب مینماید اگر هم نخواهد تنها باشد ما می‌كوشیم او را تنها كنیم. برای اینكه هیچكس نباید كه صرع ولیعهد را ببیند و مشاهده كند كه او از دهان كف بیرون میآورد. و شب قبل وقتی من دیدم كه ولیعهد بعد از خروج از كاخ به تو برخورد كرد آسوده خاطر شدم برای اینكه میدانستم تو طبیب هستی و گرچه چون طبیب می‌باشی كاهن معبد (آمون) بشمار میآئی زیرا تا كسی كاهن معبد نشود او را در مدرسه دارالحیات نمی‌پذیرند و من كاهن معبد (آتون) می‌باشم. ولی با این كه من و تو پیرو دو خدای جداگانه هستیم من گذاشتم كه شب قبل ولیعهد باتفاق تو بیرو ن برود تا این كه یك طبیب از او مواظبت نماید و من یقین داشتم كه وی دچار به صرع خواهد شد. آنگاه بطرف جوان نیزه‌دار اشاره كرد و گفت این كیست گفتم كه او جوانی است كه امروز صبح در صحرا بما برخورد كرد و یك قوش بالای سرش پرواز می‌نمود و همین پرنده می‌باشد كه اینك روی شانه او نشسته است. (آمی) گفت آیا هنگامی كه ولیعهد دچار مرض صرع شد این جوان حضور داشت منظرة بیماری او را دید. گفتم بلی گفت در این صورت باید این جوان را بقتل رسانید. پرسیدم برای چه؟ گفت برای اینكه ولیعهد اكنون فرعون است و اگر مردم بدانند كه فرعون ما مبتلا به مرض صرع می‌باشد و گاهی از اوقات دچار حمله این مرض می‌شود و عش میكند به او اعتقاد پیدا نخواهند كرد. گفتم این جوان كه می بینید امروز در صحرا نیم‌تنه خود را از تن بیرون آورد و بر ولیعهد پوشانید كه وی از برودت نلرزد و خود می‌گوید برای این آمده كه با دشمنان فرعون مبارزه كند و از این‌ها گذشته جوانی است خیلی ساده و عقلش نمیرسد كه ولیعهد مبتلا به مرض صرع می‌باشد. (آمی) آن جوان را صدا زد و گفت شنیده‌ام كه تو امروز خدمتی به ولیعهد كرده‌ای و این حلقة طلا پاداش خدمت تو می‌باشد. پس از این حرف (آمی) یك حلقه طلا بسوی او انداخت ولی جوان مزبور حلقه را نگرفت بطوری كه طلا روی خاك افتاد. (آمی) گفت برای چه طلائی را كه بتو میدهم دریافت نمیكنی؟ مرد جوان گفت برای اینكه من فقط از فرعون امر دریافت می‌نمایم نه از دیگران و گویا فرعون همین جوان است كه اكنون كلاه بر سر دارد و امروز قوش مرا بطرف او رهبری كرد و آنگاه جوان بطرف فرعون جدید رفت و گفت من آمده‌ام كه خود را وارد خدمت فرعون نمایم و آیا تو كه امروز فرعون هستی حاضری كه خدمت مرا بپذیری. فرعون جوان گفت آری، من تو را وارد خدمت خود خواهم كرد لیكن نیزه خود را باید بدست یكی از غلامان من بدهی زیرا من از نیزه كه وسیله خون‌ریزی است نفرت دارم و تمام ملل را با هم مساوی میدانم زیرا همه فرزند (آتون) هستند و لذا هیچ یك از آنها نباید دیگری را به قتل برساند. مرد جوان نیزه را به یكی از غلامان داد و آنوقت فرعون سوار تخت روان شد و ما پیاده عقب وی براه افتادیم تا اینكه به نیل رسیدیم و سوار زورق گردیدیم و قدم به كاخ سلطنتی نهادیم. كاخ سلطنتی پر از جمعیت بود و فرعون بعد از اینكه وارد كاخ شد ما را ترك كرد و نزد ملكه یعنی مادرش رفت. جوان نیزه‌دار از من پرسید اكنون من چه كنم و بكجا بروم؟ گفتم همین جا باش و تكان نخور تا اینكه فرعون در روزهای دیگر تو را ببیند و شغل تو را معین كند زیرا فرعون خداست و خدایان، فراموشكارند و اگر وی تو را نبیند هرگز بخاطر نخواهد آورد كه تو را بخدمت خویش پذیرفته است. جوان نیزه‌دار گفت من برای آینده مصر خیلی نگران هستم پرسیدم برای چه اضطراب داری، گفت برای اینكه فرعون جدید ما از خون می‌ترسد و میل ندارد كه خون‌ریزی كند و میگوید تمام ملل با هم مساوی می‌باشند و من كه یك جنگجو هستم نمی‌توانم این عقیده را بپذیرم برای اینكه میدانم این عقیده برای یك سرباز خیلی زیان دارد و در هر حال من میروم و نیزه خود را از غلام میگیرم. گفتم اسم من (سینوهه) است و در دارالحیات واقع در معبد (آمون) بسر می‌برم و اگر با من كاری داشتی نزد من بیا. من از آن جوان جدا شدم و بطرف اطاقی كه (پاتور) شب قبل در آنجا خوابیده بود رفتم و او بمحض آنكه مرا دید زبان باعتراض گشود و گفت (سینوهه) تو مرتكب یك خطای غیرقابل عفو شده‌ای. پرسیدم خطای من چیست؟ (پاتور) گفت در شبی كه فرعون فوت میكرد تو از كاخ بیرون رفتی و شب را در یكی از خانه‌های تفریح گذرانیدی و بر اثر اینكه تو اینجا نبودی كسی مرا از خواب بیدار نكرد و من هنگام مرگ فرعون حضور نداشتم و خروج پرنده را از بینی او ندیدم.
من گفتم كه عدم حضور من در این خانه ناشی از قصور من نبود بلكه ولیعهد بمن امر كرد كه با او بروم و آنوقت جریان واقعه را از اول تا آخر برای او حكایت نمودم. (پاتور) وقتی حرف مرا شنید گفت پناه بر (آمون) زیرا فرعون جدید ما دیوانه است گفتم او دیوانه نیست بلكه مبتلا به مرض صرع میباشد و گاهی این مرض باو حمله‌ور میشود. (پاتور) گفت مصروع و دیوانه یكی است زیرا كسی كه مبتلا به صرع میباشد عقلی درست ندارد و زود آلت دست دیگران میشود و من برای ملت مصر كه باید تحت سلطنت این فرعون مصروع بسر ببرند اندوهگین هستم. در این موقع از طرف قاضی بزرگ اطلاع دادند كه باید نزد او برویم تا اینكه قانون در مورد ما اجراء شود زیرا قانون میگوید كه وقتی فرعون بر اثر گشودن سر فوت میكند باید كسانی را كه دراین كار دخالت داشته‌اند به قتل رسانند. من از این خبر لرزیدم ولی (پاتور) باز بمن چشمك زد كه بیم نداشته باشم و آهسته گفت این قانون هرگز به معنای واقعی آن اجراء نمیشود. یك عده سرباز آمدند و ما را نزد قاضی بزرگ در كاخ سلطنتی بردند و من دیدم كه چهل لوله چرم، محتوی قوانین چهل‌گانه كشور مصر مقابل اوست و هر یك از لوله‌های مذكور طوماری بود كه قانون را روی آن می‌نوشتند. (پاتور) بعد از ورود به محضر قاضی با وی صحبت كرد و ما سه نفر بودیم كه قانون ما را مستوجب مرگ میدانست یكی (پاتور) و دیگری من و سومی مردی كه با حضور خود سبب قطع خون‌ریزی میشد. بعد از اینكه ما وارد محضر قاضی شدیم سربازان راه‌های خروج را گرفتند كه ما نتوانیم بگریزیم و بعد جلاد وارد شد. قاضی بزرگ گفت شما نظر باین كه نتوانسته‌اید فرعون را معالجه نمائید مستوجب مرگ هستید و اكنون باید بمیرید. جوان بدبختی كه با حضور خود مانع از خون‌ریزی می‌شد میلرزید و (پاتور) با دهان بدون دندان خود پرسید كه آیا مادر تو زنده است یا نه؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Where is the Achilles heel?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:19 ق.ظ
Hello! I've been reading your site for a while now and finally got the bravery
to go ahead and give you a shout out from Lubbock Tx!
Just wanted to tell you keep up the excellent work!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo