تبلیغات
دوست دار kpop - سینوهه پزشک مخصوص فرعون(27)

سینوهه پزشک مخصوص فرعون(27)

نویسنده :svjyn
تاریخ:شنبه 1 تیر 1392-02:00 ق.ظ

 

 

قسمت بیست وهفت

(كشور میتانی از كشورهای معروف دنیای قدیم در خاورمیانه بود و باستان‌شناسان میگویند كه مركز كشور میتانی در قسمت علیایا در سرچشمه‌های دو رودخانه فرات و دجله بوده و سلاطین میتانی در بعضی از ادوار كشور خود را از طرف مغرب تا ساحل دریای مدیترانه كه امروز ساحل كشور سوریه است وسعت میدادند و كشور دو آب كه در متن میخوانیم بین‌النهرین است كه دو رود فرات و دجله در آن جاری بود و هست – مترجم). كشور (میتانی) در سوریه واقع شده و نزدیك دریا میباشد و حد فاصل بین سوریه و كشورهای شمالی است و كاروانهائی كه از كشور دو آب میآیند از كشور میتانی عبور میكنند و بدریا میرسند. هر شب من و (توتمس) در دكه از این صحبت‌ها میكردیم و گاهی بر حسب دعوت (توتمس) به خانه عیاشی میرفتیم و من رقص دختران را در آنجا تماشا میكردم ولی از رقص آنها زیاد لذت نمی‌بردم. از روزی كه (نفر نفر نفر) را در دارالحیات دیده بودم دیگر هیچ زن در نظر من جلوه نداشت و زن زیبا هم مانند غذای لذیذ است و وقتی انسان غذای لذیذ خورد نمیتواند غذای بی‌مزه را تناول كند و گرچه (نفر نفر نفر)‌خواهر من نشده بود ولی شاید بهمین مناسبت كه وی خواهر من نشد من بیشتر در آرزوی آن زن بودم.
شب‌ها وقتی به خانه مراجعت می‌كردم بر اثر آشامیدنی بسرعت خوابم می‌برد و صبح كه بر می‌خاستم مستی از روحم خارج میگردید و (كاپتا) غلام یك چشم من روی دست‌ها و صورت و سرم آب میریخت و به من نان و ماهی شور میخورانید. بعد از اینكه لقمه‌ای از نان و ماهی شور می‌خوردم از اطاق خواب به مطب خود میرفتم و فقرا برای درمان دردهای خود بمن مراجعه می‌نمودند و فرزندان بعضی از زن‌ها بقدری ضعیف بودند كه من غلام خود را میفرستادم كه برای آنها گوشت و میوه خریداری كند و به آنها بدهد. اگر این هزینه‌های بی‌فایده را نمیكردم می‌توانستم ثروتمند شوم ولی هر چه بدست میآوردم یا صرف میخانه و خانه‌های عیاشی میشد یا اینكه به مصرف دادن اعانه به فقرا میرسید. یك روز (توتمس) به مطب من آمد و گفت سینوهه امروز در منزل یكی از اشراف جشن اقامه می‌شود و از چند نفر از هنرمندان دعوت كرده‌اند كه به آنجا بروند و وقتی از من دعوت نمودند من گفتم كه باتفاق (سینوهه) در مجلس جشن حضور بهم خواهم رسانید. پرسیدم كه این شخص كه ضیافت میدهد كیست؟ وی در جواب گفت كه او یك زن می‌باشد ولی زنی است بسیار ثروتمند كه می‌تواند حلقه‌های طلا را مانند حلقه‌های مس خرج نماید (حلقه‌های طلا و نقره و مس مثل پول‌های رایج امروز وسیله معامله بود – مترجم). هر دو خود را تطهیر كردیم و من و او عطر به بدن مالیدیم و بطرف خانه‌ای كه (توتمس) می‌گفت روان شدیم و هنوز به خانه نرسیده بودیم كه صدای موسیقی به گوش ما رسید و بوی عطر شامه را نوازش داد. وقتی وارد خانه شدیم قدم به تالاری وسیع گذاشتیم و من دیدم كه در آن تالار عده‌ای كثیر از زیباترین زن‌های طبس حضور دارند و بعضی از آنها دارای شوهر می‌باشند و برخی بیوه بشمار میآیند.
مردهای جوان و پیر نیز حضور داشتند و بالای تالار عكس خدای مراد دادن، كه سرش شبیه به گربه است نقش شده بود. بعضی از زن‌ها كه آرزو داشتند عاشقی ثروتمند نصیب آنها گردد جام آشامیدنی را بلند میكردند و بطرف خدای مزبور اشاره می‌نمودند و می‌نوشیدند. غلام‌ها در تالار با سبوهای پر از آشامیدنی حركت میكردند و در پیمانه‌ها میریختند و بقدری گل روی زمین ریخته بودند كه كف اطاق دیده نمی‌شد و (توتمس) گفت نگاه كن آیا در هیچ نقطه و هیچ یك از ادوار عمر این همه زن‌های قشنگ دیده بودی؟ گفتم نه (توتمس) گفت تو كه میتوانی زر و سیم بدست بیاوری و خواهر نداری یكی از این زن‌ها را خواهر خود كن.
یك مرتبه زنی از وسط تالار گذشت و بطرف ما آمد و همین كه چشم من به او افتاد قلبم شروع به لرزیدن كرد و گفتم (توتمس) من تصور میكنم كه خدایان هم عاشق این زن هستند ... ببین چگونه راه میرود و نگاه كن چه چشم‌ها و دهان قشنگی دارد. ولی من حیرت میكردم چرا با اینكه زن مذكور از تمام زن‌های حاضر در آن مجلس زیباتر است مردها اطرافش را نگرفته‌اند. (توتمس) گفت این زن، صاحب خانه است و این جشن را بافتخار خدائی كه مراد میدهد اقامه كرده تا این كه زن‌هائی كه شوهر ندارند بتوانند در این جشن از خدا بخواهند كه بآنها شوهر بدهد و آنهائی كه شوهر دارند و آرزو كنند كه شوهرهائی ثروتمندتر نصیبشان گردد. گفتم (توتمس) من این زن را دیده‌ام و او را میشناسم آیا این زن (نفر نفر نفر) نیست؟ (توتمس) گفت بلی گفتم هنگامی كه من در دارالحیات بودم یك مرتبه این زن آنجا آمد و با من صحبت كرد. (نفر نفر نفر) بما نزدیك شد و بهر دو تبسم كرد و من با شگفت دریافتم با اینكه دهان او تبسم میكند چشمهای او نمی‌خندد و (نفر نفر نفر) دست را روی دست (توتمس) گذاشت و اشاره به یكی از دیوارهای اطاق كرد و گفت من از تو كه این دیوارها را نقاشی كرده‌ای خیلی راضی هستم آیا مزد تو را داده‌اند؟ (توتمس) گفت بلی من مزد خود را دریافت كردم و بعد چشمهای زن متوجه من گردید و متوجه شدم كه مرا نمی‌شناسد و خود را معرفی كردم و گفتم من (سینوهه) طبیب هستم و زن گفت من یك نفر را بنام (سینوهه) می‌شناسم كه در دارالحیات تحصیل می‌كرد. گفتم من همان سینوهه می‌باشم زن چشم‌های خود را بصورت من دوخت و گفت دروغ میگوئی و تو (سینوهه) نیستی برای اینكه (سینوهه) پسری جوان بود كه در صورت او چین وجود نداشت و من اینك می‌بینم كه وسط دو ابروی تو چین وجود دارد و سینوهه صورتی زیبا داشت ولی تو دارای قیافه‌ای پژمرده هستی. گفتم (نفر نفر نفر) من همان (سینوهه) هستم و اگر باور نمی‌كنی من یك دلیل بتو ارائه میدهم كه در هویت من تردید نداشته باشی و آن دلیل عبارت از انگشتری است كه در دارالحیات بمن دادی. آنگاه انگشتر را كه در انگشت داشتم باو نشان دادم و گفتم چون تو از من نفرت‌داری انگشتر خود را بگیر كه دیگر یادگار تو نزد من نباشد و من میروم و هرگز به خانه تو نخواهم آمد. (نفر نفر نفر) گفت انگشتر مرا نگهدار زیرا این انگشتر برای تو گرانبهاست چون كمتر اتفاق می‌افتد كه من به كسی هدیه‌ای بدهم و از اینجا هم نرو و بعد از اینكه میهمانان من رفتند من با تو صحبت خواهم كرد. آنوقت من به یكی از غلامان اشاره كردم كه در پیمانه من آشامیدنی بریزد و آنچه كه وی بمن داد لذیذترین آشامیدنی بود كه خورده بودم زیرا میدانستم كه (نفر نفر نفر) مرا دوست میدارد و اگر از من نفرت میداشت بمن نمیگفت كه تا خاتمه جشن در منزل او بمانم. بعضی از میهمانان بر اثر افراط در نوشیدن آشامیدنی گرفتار تهوع میشدند و غلامان ظروفی را به آنها میدادند كه در آن استفراغ كنند. حتی (توتمس) هم بر اثر افراط در آشامیدنی دچار تهوع شد و اختیار از دست داد ولی در آن جشن دو نفر در صرف آشامیدنی امساك كردند یكی زن میزبان و دیگری من كه آرزو داشتم كه با وی صحبت كنم. وقتی كف اطاق با سبوها و پیمانه‌های شكسته مفروش شد و زن و مرد طوری بیخود گردیدند كه دیگر كسی نمیتوانست نه صحبت كند و نه بشنود نوازندگان دست از نوازندگی كشیدند و غلامان وارد شدند تا این كه اربابان مست خود را به خانه‌های آنها ببرند. آنوقت (نفر نفر نفر) نزد من آمد و مرا از تالار جشن باطاق دیگر برد و در كنار خود نشانید و من از او پرسیدم كه آیا این خانه بتو تعلق دارد؟ زن گفت بلی این خانه مال من است گفتم از این قرار تو خیلی توانگر هستی زن گفت در طبس هیچ یك از زنهائی كه حاضرند با مردها معاشقه‌ نمایند بقدر من ثروت ندارند. بعد دست مرا نوازش كرد و گفت برای چه آنروز كه بتو گفتم بخانه من بیائی نیامدی؟ گفتم در آن روز من از تو ترسیدم برای اینكه كودك بودم. (نفر نفر نفر) گفت و لابد بعد از اینكه مرد شدی با زن‌های زیاد معاشقه كردی و هر شب به خانه‌های عیاشی میرفتی؟ گفتم آری هر شب به خانه‌های عیاشی میرفتم ولی تا این لحظه كه من در كنار تو نشسته‌ام هیچ زن، خواهر من نشده است. (نفر نفر نفر) گفت دروغ میگوئی و چگونه ممكن است مردی هر شب به خانه‌های عیاشی برود و زن‌های آن منازل خواهر او نشوند.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo