تبلیغات
دوست دار kpop - سینوهه پزشک مخصوص فرعون(36)

سینوهه پزشک مخصوص فرعون(36)

نویسنده :svjyn
تاریخ:دوشنبه 3 تیر 1392-01:17 ق.ظ

 

 

قسمت سی و شش

(كاپتا) وقتی مرا دید بگریه افتاد و گفت ای ارباب من، تصور میكردم كه تو مرده‌ای زیرا بخود میگفتم كه اگر زنده باشد می‌آید تا اینكه باز از من سیم و مس بگیرد. زیرا او یكمرتبه از من سیم و مس گرفت و كسیكه یكبار بدیگری فلز داد تا زنده است باید باو فلز بدهد.و من با اینكه فكر میكردم تو مرده‌ای احتیاط از دست نمیدادم و برای كمك بتو از ارباب جدید خود و مادرش (كه خدایان لاشه او را متلاشی نمایند) ‌می‌دزدیدم و مادر او هم پیوسته با چوب مرا میزد و بتازگی تهدید كرده مرا بفروشد و بهمین جهت چون تو آمده‌ای خوب است كه من و تو از اینجا بگریزیم و بجائی برویم كه دور از این تمساح باشیم.من در ادای جواب تردید كردم و او گفت ارباب من اگر برای هزینه زندگی اضطراب داری من مقداری فلز دارم و متیوانیم آن را بمصرف برسانیم و وقتی كه فلز باتمام رسید من كار خواهم كرد و نمیگذارم كه تو گرسته بمانی مشروط بر اینكه مرا از چنگ این زن كه یك تمساح است و پسر ابله او نجات بدهی.گفتم (كاپتا) من امروز برای این اینجا آمدم كه دین خود را بتو بپردازم زیرا میدانم آنچه تو بمن دادی مجموع پس‌انداز تو در مدت چند سال بود. آنگاه مقداری فلز خیلی بیش از میزان فلزی كه كاپتا بمن داده بود در دست او نهادم و او كه فلزات مزبور را دید از وجد برقص در آمد ولی بعد متوجه شد كه رقصیدن برای مردی چون او سالخورده خوب نیست.پس از اینكه از رقص باز ایستاد گفت ارباب من، پس از اینكه فلزات خود را بتو دادم گریستم زیرا فكر میكردم كه تو دیگر فلزات مرا پس نخواهی داد ولی از من گله نداشته باش زیرا كسیكه یكعمر غلام بوده دارای قوت قلب نیست و نمی‌تواند كه فلزات خود را بدیگری، ولو ارباب سابق او باشد، بدهد و آسوده خاطر بماند.گفتم (كاپتا) علاوه بر اینكه من طلب تو را تادیه كردم بجبران اینكه تو نسبت بمن خوبی نمودی تو را از اربابت خریداری و آزاد خواهم كرد.(كاپتا) گفت تو اگر مرا خریداری و آزاد كنی من هیچ جا ندارم كه بآنجا بروم و كسی كه یكعمر غلام بوده نمیتواند بآزادی زندگی كند من غلامی هستم یك چشم كه باید پیوسته ارباب داشته باشم و بدون ارباب بیك گوسفند یك چشم شباهت دارم كه فاقد چوپان باشد و من بتو اندرز میدهم كه بی‌جهت فلز خود را برای خریداری من دور نریز زیرا من از آن تو هستم و تو میتوانی كه مرا با خویش ببری.بعد با یگانه چشم خود چشمكی زد و گفت ارباب با سخاوت، من چون احتیاط از دست نمیدادم هر روز راجع بحركت كشتی‌ها از این جا كسب اطلاع میكردم و میدانم كه در این زمان یك كشتی از اینجا بطرف ازمیر میرود و ما متیوانیم كه سوار این كشتی شویم و خود را به ازمیر برسانیم و یگانه اشكالی كه وجود دارد این است كه قبل از حركت باید هدیه‌ای به خدایان بدهیم تا اینكه سالم بمقصد برسیم و من بعد از اینكه (آمون) سلب اعتقاد كردم هنوز یك خدای دیگر كشف ننموده‌ام كه باو هدیه بدهم.من از اشخاص پرسیدم كه آیا ممكن است راهنمائی نمایند و خدائی را بمن نشان بدهند و من بتوانم او را بپرستم و باو هدیه بدهم و آنها گفتند كه خدای فرعون بنام (آتون) را بپرست پرسیدم این خدا با چه زندگی و خدائی میكند؟ بمن جواب دادند كه خدای (آتون) بوسیلة حقیقت زندگی و خدائی میكند و من فهمیدم كه این خدا بدرد من نمیخورد زیرا خدائی كه بخواهد با حقیقت زندگی و خدائی كند بطور حتم یك خدای ساده و بی‌اطلاع است و گرنه می‌فهمید كه حقیقت چیزی است كه هرگز قابل اجرا نمی‌باشد و اكنون ارباب من آیا تو می‌توانی بمن بگوئی كه كدام خدا را بپرستم.من گوی خود را كه مقابل مقبره فرعون هنگام دفن والدینم پیدا كرده بودم باو دادم و گفتم این خدا را بپرست.(كاپتا) پرسید این چیست؟ گفتم فرعون باین خدا اعتقاد داشت و تصور می‌نمود كه سعادت می‌آورد و من هم از لحظه‌ایكه آن را بدست آورده‌ام حس میكنم كه بطرف سعادت میروم زیرا دارای زر شدم و اگر تو این گوی را نگاهداری تصور میكنم كه نیكبخت خواهی شد و من هم از نیكبختی تو استفاده خواهم كرد. بنابراین در حالیكه این گوی را داری لباس خود را عوض كن و لباسی مانند سكنه سوریه بپوش تا با این كشتی كه میگوئی آماده حركت است برویم و من فكر میكنم كه گفته تو دایر بر اینكه من نباید پول خود را برای خرید تو دور بریزم درست است زیرا از اینجا تا ازمیر ما خرج داریم و بعد از ورود به ازمیر هم باید قدری فلز داشته باشیم كه خرج كنیم تا اینكه من شروع به طبابت نمایم و باید بتو بگویم كه من نیز عجله دارم كه زودتر از شهر طبس بروم برای اینكه وقتی در كوچه‌های طبس قدم بر میدارم مثل این است كه هر كس كه مرا می‌بیند بمن ناسزا میگوید و من بعد از اینكه از این شهر رفتم هرگز به طبس مراجعت نخواهم كرد.(كاپتا) گفت ارباب من، هرگز راجع به آینده تصمیم قطعی نگیر برای اینكه تو نمیدانی كه در آینده چه خواهد شد و چه وقایع پیش خواهد آمد و لذا از امروز، تصمیم عدم مراجعت بشهر طبس را نگیر زیرا ممكن است كه روزی از این مراجعت سود فراوان ببری.از آن گذشته هر كس با آب نیل رفع تشنگی كرد نمیتواند پیوسته با آب‌های دیگر خود را سیرآب نماید و نیل او را بسوی خود میكشاند. من نمیدانم كه تو در اینجا مرتكب چه عمل شده‌ای كه اینطور از طبس نفرت حاصل كرده‌ای ولی تصمیم تو را برای رفتن از طبس یك كار عاقلانه میدانم. سینوهه، من بتو اطمینان میدهم كه این عمل را هر چه باشد فراموش خواهی كرد زیرا جوان هستی و جوان بعد از چندین سال وقایع گذشته را فراموش می‌نماید و اشخاص پیر هم اگر مانند جوان‌ها عمر طولانی میكردند وقایع گذشته را فراموش مینمودند، ولی چون عمر آنها طولانی نمی‌شود فرصت فراموش كردن حوادث گذشته بدستشان نمی‌رسد. هر عمل كه از انسان سر میزند، مانند سنگی است كه بدریا بیندازند. این سنگ بعد از اینكه در آب افتاد صدائی بزرگ ایجاد میكند و آب را بتلاطم در می‌آورد و انسان فكر مینماید كه هرگز اثر آن هیجان و تلاطم از بین نمی‌رود ولی بعد از چند لحظه آب آرام میشود بطوری كه انسان بخود میگوید اصلاً سنگی در این آب نیفتاده و گرنه اینطور آرام نبود.تو نیز بعد از چند سال بكلی این واقعه را كه برای تو در این شهر اتفاق افتاده فراموش خواهی كرد و با ثروت و قدرت به طبس مراجعت خواهی نمود و اگر تا آنموقع اسم من در طومار غلامان فراری باشد تو خواهی توانست مرا مورد حمایت قرار بدهی و نگذاری كه مرا اذیت كنند.گفتم من هر موقع كه قدرت و ثروت داشته باشم حاضرم كه تو را مورد حمایت قرار بدهم ولی من از این جهت از طبس میروم كه دیگر باینجا برنگردم.در اینموقع مادر اربابش (كاپتا) را صدا زد و او رفت و هنگام رفتن بمن گفت در خم كوچه منتظر من باش و من فوری خواهم آمد.من از مقابل درب خانه دور شدم و در خم كوچه بانتظار (كاپتا) ایستادم. طولی نكشید كه (كاپتا) در حالی كه زنبیلی در دست و باشلوقی روی سر داشت آمد و من دیدم كه در دست دیگر او چند حلقه مس دیده می‌شود و حلقه‌ها را بمن نشان داد و گفت این زن كه مادر تمام تمساح‌ها میباشد مرا برای خرید به بازار فرستاده ولی من برای او چیزی نخواهم خرید زیرا آنچه از اثاث خصوصی‌ام را كه قابل حمل و مورد احتیاج بود، برداشته در این زنبیل نهاده‌ام كه از اینجا برویم و این حلقه‌های مس هم بر سرمایه ما برای تامین هزینه مسافرت خواهد افزود.من دیدم كه (كاپتا) در زنبیل خود لباس و یك موی عاریه دارد و وقتی از حدود خانه دور شدیم و به كنار نیل رسیدیم در آنجا لباس خود را عوض كرد و موی عاریه بر سر نهاد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How does Achilles tendonitis occur?
پنجشنبه 23 شهریور 1396 06:30 ب.ظ
I enjoy reading a post that will make people think. Also, thank you for permitting me to comment!
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:20 ب.ظ
Appreciate this post. Let me try it out.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo